تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - تقدیم به حماسه سازان " نه دی" که درخت به خون آبیاری شده " بیداری اسلامی" را بارور کردند...

دستش را محكم گرفته بود به جعبه تا باز رها نشود و بساطش ولو شود كف اتوبوس. دفعه قبل كه از روی یك دست انداز رد شدند، اتوبوس تكان شدیدی خورد، همه چیزش پاشید روی زمین و با هزار زور و زحمت وسایلش را از زیر صندلی ها بیرون كشید، یكی،دو تاشان هم گم شد؛ كلی هم به جان شهرداری نق زد كه این چه وضع خیابان است؛ پر از چاله، چوله. اما اینبار حواسش جمع بود، یك دستش به میله بود و با دست دیگر سفت وسایلش را چسبیده بود. چاله چوله های راه را هم حفظ شده بود البته اگر كسی هوس نكند دوباره دستی به این آسفالت نیمه جان خیابان بكشد و به بهانه سیم كشی یا لوله كشی زمین را شخم بزند.
در و پیكر جعبه اش را هم درست كرده بود تا دیگر با هر تكانی یا ضربه ای دهان باز نكند و دردسر ساز شود كه دیگر حال و حوصله گم شدن چیزی را نداشت.
دیروز كه به محل كارش رفت دید شروع كرده اند به رنگ آمیزی دیوار، همه چیز به هم ریخته بود و دیگر فضایی برای كار كردن نبود. جای دیگری هم نمی توانست كار كند، برای همین دست از پا دراز تر برگشته بود خانه و در جواب مادرش سری تكان داد و فقط گفت كار تعطیل است. امروز قرار گذاشته بود یك سری به آنجا بزند تا ببیند اوضاع چطور است، كارشان تمام شده یا نه! دیروز كه از نقاش پرسیده بود كی تمام می شود قول امروز صبح را به او داده بود اما چشمش آب نمی خورد كه این كار حداقل دو روزی نانش را آجر كند. صدای ترمز اتوبوس را كه شنید پایش را به زمین فشار داد و با دستانش محكم میله و جعبه را چسبید، به خیر گذشت و اتفاقی نیافتاد، نفس راحتی كشید كه ایستگاه بعد باید پیاده شود و از شر این اتوبوس و تكان های آن هم خلاص می شود.
به ایستگاه كه رسید پیاده شد و به طرف حسینیه حركت كرد. هنوز نرسیده بود كه از دور دید نردبان و سطل رنگشان را جمع كرده اند و كنار در گذاشته اند، خیالش راحت شد و در دلش هم دعایی به جان اوستا نقاش كرد كه اینقدر خوش قول بوده. جلوتر كه رفت هنوز بوی رنگ و تینر بینی اش را قلقلك می داد اما باز به بی كاری می ارزید. ایستاد و كمی به دیوار كه حالا خوش آب و رنگ تر شده بود نگاه كرد، جمله ای هم روی آن نوشته شده بود، آن را خواند و بعد لبخند بر لبانش نشست. سر حال تر از همیشه پای دیوار، درست زیر آن جمله نشست و جعبه اش را روی زمین گذاشت، قوطی های واكس را روی آن چید و فرچه ها را هم كنارش گذاشت. با خودش عهد كرد همیشه، همین جا، زیر همین جمله، بساطش را پهن كند:


وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِین