تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - نیمكتی برای تو...
سه شنبه 6 دی 1390

نیمكتی برای تو...

   نوشته شده توسط: احمد    

همیشه روی همین نیمكت می نشستند و خیره می شدند به دیوار روبه رو. ما تازه به این محل آمده بودیم و دیوار روبرویشان از پنجره اتاق من دید نداشت . با خودم فكر می كردم حتما باید چیز جالبی برای تماشا كردن باشد كه این پیرمرد و پیرزن را با این سن و سال می كشاند روی این نیمكت چوبی زهوار در رفته !
گرما و سرما هم نداشت، روز تعطیل و غیر تعطیل هم نمی شناختند. آمارشان را داشتم، آفتاب كه طلوع می كرد روی نیمكت بودند و تا غروب خورشید فقط نیم ساعتی غیبشان می زد .
گاهی كه فضولی ام گل می كرد، با خودم می گفتم امروز كه برمی گردم خانه یك سر می روم كوچه پشتی تا ببینم این دو نفر به چه چیز خیره می شوند و هر روز خستگی راه منصرفم می كرد .
صبح جمعه ای بود به گمانم، یك صبح سرد و برفی اواخر بهمن ماه. از پنجره بیرون را تماشا می كردم.نیمكت اما هنوز خالی بود. چند دقیقه ای گذشت، پیرمرد با قاب عكسی در دست لنگان لنگان، خسته تر از هر روز، از میان برف ها خودش را به نیمكت رساند. خیلی درمانده به نظر می رسید. شروع كرد به ناله كردن، به حرف زدن، انگار داشت با دیوار درد و دل می كرد. عكس را گرفت روبه روی دیوار. عكس پیرزن بود. داشت حرف می زد كه به سرفه افتاد، روی زمین زانو زد...
دلم به حالش سوخت، نفهمیدم چطور، ولی خودم را به كوچه پشتی رساندم و نیمكت و پیرمرد داغدار ...
هنوز داشت درد و دل می كرد؛ مادرت هم آمد پیش تو، پیش تنها پسرش، خوش به حالتان پسرم. مرا هم ببرید. نمی دانی عباس جان از وقتی عكست را روی این دیوار كشیدند شب و روز نداشت، خودت كه شاهد بودی صبح به صبح می آمد اینجا، خدا هم شاهد است كه طلوع و غروب خورشید را در چشمان نقاشی شده تو بر دیوار می دید. نه پسرم، از رفتن مادرت خیلی هم ناراحت نیستم، راحت شد پیرزن، زندگی بی تو برایش مثل زندان شده بود، هیچ وقت باورش نشد كه بی پسر شده...