تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - دو پرده درد...
چهارشنبه 21 اسفند 1392

دو پرده درد...

   نوشته شده توسط: احمد    

پرده اول
اصلا سبک زندگی‌مان بدجوری عوض شده، اصلا دیگر یادمان رفته تا همین چند سال پیش چطور زندگی می‌کردیم. یادمان رفته که همه نباید مثل هم زندگی کنند و به خاطر نگاه مردم، خودکشی کنند اما همان‌طور زندگی کنند که برخی از اعیان و اشراف.
اصلا معلوم نیست این همه رسم بیجا از کجا آمده که مثلا دو هفته مانده به عید، همه در خیابان‌ها و پاساژها و بازارهای مختلف سرگردان باشند و مشغول انجام فریضه واجب «خرید کردن». چه کسی گفته برای شب عید ما باید میلیون‌ها تومان پولی که با زحمت به دست آمده و می‌شود پس‌انداز کرد را بریزیم پای اجناسی که یا بنجل است و یا در طوفان شب عید به شکل نجومی افزایش قیمت داشته؟ چه زمانی قرار است زندگی ما معقول شود و بر اساس نیاز، مصرف کنیم و نه بر مبنای همرنگ جماعت شو! معلوم نیست چه کسی باید ترمز این مصرف زدگی وحشتناک ما را بکشد که این قطار زندگی از دره و سقوط فاصله بگیرد؟
پرده دوم
ابرهای دلتنگی در سینه ام خیمه زده اند و توی گلویم باران، بغض کرده است. از کلمه وتردید، پُرم. چشم هایم روی آستین های تَرم می ریزد. از زرق و برق شهر و خیابان هایش که اگر نبود غیرت کفرستیز و حماسی‌ات، حالا غریبه ها در آن جولان می دادند؛
خسته ام. نَفَس هایم بوی آه می‌دهند در غم جاذبه خاک. می خواهم خانه دل بتکانم. دلم این «شهیدآباد» دیری‌است بهانه تو را می‌گیرد و نامت را عاشق شده است و این عاشقی شاید بهانه خوبی باشد تا رخصتِ «سلام» گیرم و قطعات کوچکِ آینه واژه ها را به مهمانی بومِ این صفحات بیّاض بخوانم و کبوترانه، دل نگاری کنم  تویی را که بی نقاب از قاب عکس ها و پوسترهای خوش آب و رنگ این یادمان وآن یادواره، بارها به من لبخند زدی تا باور کنم لبخندی را که خلاصه همه خوبی هاست؛ تا باور کنم همه لبخندها، بی حوصله واجباری نیستند!...
نمی دانم نوای بی نوایی من ِ جنگ ندیدهِ جامانده پشتِ خاکریزِ جان را می شنوی یا باید این نامه را به دست آب بسپارم؟ نجوای مرتعش منی که چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم و به روایت آن راوی فتح وشهادت، «میّت قبرستان عادت وتعلقاتم و گمگشته  فراموش خانه نَفس!» منی که  در چنبره مدرنیته و ماهواره و مانیتور و سلطه و سیطره ماشین و منیت و مصلحت و حصار اندیشه های تنگ، اسیرترینم و حرف های گفتنی ام بیشتر به درد نگفتن می خورد! منی که باورهای خاکی شده و زمینی‌ام، دست و پایم را سخت در گِل نشانده و انار دلم را ترکانده و تا سرحد مرگ،دلتنگم کرده است؛ منی که نَه رنگ وارنگ آژیرهای واقعه را شنیده‌ام و نه سوت خمپاره ها و غرش مسلسل ها؛ حتی گلاب ِبدرقه و اسپند اتوبوس های «سوی دیار عاشقان» هم مشامم را نوازش نکرده است؛ هر چند، تا بخواهی تریلی های پرچم پوشی را به تماشا نشسته ام که بر نازکای حریری بال ملائک، قهرمانان را به میعادگاه می بردند؛ قهرمانانی که در آوردگاه عشق، نَفَس هاشان را بخشیدند و پیشمرگ شدند؛ مبادا نَفس ِ شهر در سینه سنگین شود؛ مبادا آرامش خواب شهر برهم بخورد، مبادا...
تا بخواهی تاب دادن تابوت های معصوم و مختصرِ کفن شده در نماد سه رنگِ تنها نگین سلیمانی خاورمیانه بر بی تابی شانه هایی لرزان، تاب و توانم را ربوده است؛ تا بخواهی آغوش هایی را می شناسم که سال ها برای بازگشتِ مشت خاکی و پلاکی یا حتی اندک خاکستری بی نام و نشان از شمشاد قامتی نستوه تا شعاع رهایی باز مانده اند. چشمان خیره به در ِمادرانی را دیده ام که هر روز عصر، دانه های تسبیح دل را در دست گرفته  و آرامش دیریابشان را از ابرها هم ابرتر شده اند. از حنابندان دامادهای بی بازگشت به حجله و از خودگذشتگی های عادت شده و ایثارهای بی‌بدیل، از خمسه خمسه هایی که زمین را شخم می زد و حرارت و هُرمِ هزار هزار درجه ای فسفری ها و تاول لباس هایی که در پای خاکریز، قد کشیده بودند، حکایت ها و روایت ها شنیده ام و اشک مهتاب باریده‌ام. خلاصه کنم؛ سال هاست به نوازش ترکش های نوستالژیک آن جنگ ایدئولوژیک - که تا ایده ها زنده اند، خاتمه نخواهد یافت – راضی شده ام و همین، همه وجودم را می سوزاند. دلم می سوزد به حال این دل تنگ که حتی نمی داند چه طعمی داشت آن روزهایی که تو، چونان دیگر یاران رفته و مانده ات، حدیث ولا را در نفیر تیر شنیدی و سر به سودای عنایت یار، سوز زخم را در میدان بلا با تبسم و شوق، پذیرا شدی و خون پاک ات را در ساغر ارادت به یگانه خریدار جان های ملتهب ریختی و خُمخانه یقین آکنده کردی. دلم می سوزد چون هنوز که هنوز است نمی دانم دل کندن از دنیا، بال نمی‌خواهد. من بی بال پریدن به سمت هر چه عشق و هر چه سبز را نمی فهمم. من پرهای پریدنم را بر سنگفرش آرزوهای برآورده نشده لگدمال کرده ام. آخر پرواز، دل می‌خواهد که من ندارم. دو دهه و 5 سال گذشته و من نمی دانم شهادت ، فقط به آسمان رفتن نیست که به خود آمدن است. دلم می سوزد چون شهادت از من می‌گریزد چونان که من از مرگ! دلم می سوزد ...
نمی خواهم الفاظ و واژگان را به بازی گیرم؛ این ها حرف هایی است که خیلی ها خجالت می کشند بر زبان آورند اما من می‌خواهم این دلواژه های نارس و سترون را برای چون تویی قلمی کنم شاید زلال شوم از پای افزاری که سراسر، تعلق است و رنگ!
«من تو را نه می گریم  و نه می خندم؛ می گریم بر چشم هایم که جز قبله و قربانگاه تو را دیده است و می خندم به اشک هایم که جز به دنبال تو دویده است» تو که زمینی بودی اما زمین گیر، هرگز. تو که فرشته تر از ملائک ، بال های ققنوسی و پر از آیه ات را به طوافِ هشت شمعِ هفت شهر عشق گشودی و آسمان شدی؛ نَه، آسمان ماندی و رؤیای پَر . تو که آن چه یافت می نشود را یافتی و حالا همه تعلقت به دنیا ، قطعه سنگی مرمرین و ویترینی آلومینیومی است که مادر درآن برایت سفره عقد آراسته! تویی که شش دانگ مُلک شفاعت، نتیجه داد و ستدت با خدای حسین (ع) است ، ضمانتم کن تا فراموشت نکنم که فراموشی، بد دردی است. دردی که عادت هر روزمان شده؛ من، تنها اُمیدم به حبل دعای توست تا به وزش نوازش آن خالق شهادت آفرین، همچنان و هماره عمر، در پی اُفق نگاهت باشم و ضربان قلبم تا آخرین دَم با دَم مسیحایی و نگاه بصیرت افزای آن سید زهرایی ضرب گیرد تا اگر چرخه بلیات به میدان کشاندم ، قلم و قدم خود را جز به طلای تبسم علمدارعلوی تبار انقلاب نفروشم و سربلند بحران‌ها  باقی بمانم ؛ شاید در فردا و پس فردا های تاریخ ، متاع وجودم خریدنی شود و سیراب کند عطش کهنه این دیار را ...
دور و دراز شد این نامه و من باید به خودم بر گردم و در برابرت ببارم چرا که «پایان سخن، پایان من است؛ تو انتها نداری» ای شهید...