تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - ازین به بعد برای بچه ها، هم مادری و هم پدر...
دوشنبه 8 مهر 1392

ازین به بعد برای بچه ها، هم مادری و هم پدر...

   نوشته شده توسط: احمد    

تقدیم به همسران بزرگوار شهدا


نفیسه چشم از چشم علیرضا برنمیداشت...

علیرضا یک ریز داشت سفارش میکرد...

اما نفیسه ساکت ساکت بود.

شاید علیرضا انتظار داشت یکی از این حرفها را از نفیسه بشنود:

آخه ما رو به کی میسپاری؟ کاش یه دستی به سر و روی خونه می کشیدی بعد میرفتی، زود به زود برام نامه بنویس، در اولین فرصت برگرد مرخصی....

صدای سوت قطار به نشانه حرکت بلند شد،

و علیرضا نگران از این همه سکوت نفیسه بود،

قطار آرام آرام شروع به حرکت کرد و نفیسه فقط یک جمله گفت:

"سلام من را به فاطمه برسان"