تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - پاییزانه
یکشنبه 31 شهریور 1392

پاییزانه

   نوشته شده توسط: احمد    

اول
اگر باران می آمد، به همان بهانه كودكی باز باران با ترانه به حیاط باغچه اناری مان می رفتم و پای گل های داوودی لب حوض می نشستم و قاطی باران، هق هق می كردم و نم نم چشم هایم سهم ماهی های باله نقره ای حوض فیروزه می شد و گوشه لباسم، دستمال كاغذی تا مادرم نم چشم هایم را نشناسد!
حالا كه آسمان هم، خانه خورشید شده و لبخند رنگ پریده ملیح پاییزی اش را نثارمان می كند تا كمی دیرتر، هوای شال گردن و كلاه به سرمان بزند، هق هقم را سهم گل های بالش می كنم و من هم باران می شوم برای داوودی های پارچه ای... شاید یك روز قد بكشند!
صبح كه می شود چشم هایم نم ندارد... مادرم می گوید: «دیشب دوباره خواب باران دیده ای؟ دختر! چه قدر خواب هایت دنباله دار شده اند! راستی عصر می خواهم بروم بازار برای بالش ات ملحفه جدید بخرم، بس كه گل هایش باران خورده اند رنگ و رویشان پریده! تو هم می آیی؟»
با خودم می گویم تقصیر آسمان است! اگر باران می آمد به همان بهانه كودكی باز باران با ترانه به حیاط باغچه اناری مان می رفتم و هق هقم سهم ماهی ها و داوودی های لب حوض می شد و رنگ و روی گل های بالشم نمی پرید!
مادرم می گوید این بار ملحفه گل دار نمی خرم! آبی ساده... رنگ آسمان چه طور است؟ می گویم می شود آسمانش باران هم ببارد؟
می گوید، دلت نمی خواهد خواب آفتاب ببینی؟
هر وقت باران آمد، به همان بهانه كودكی باز باران با ترانه به حیاط باغچه اناری برو و هق هق ات را قاطی باران كن و گوشه لباست را دستمال كاغذی تا من، نم چشم هایت را نشناسم!
دوم
بعضی وقت ها یادت می رود موهایم را شانه كنی و از بوته یاسی كه روی دیوار آجری خزیده و كوچه را سرك می كشد چند گل بچینی و لای موهایم بكاری؛ بعد دستت را قاطی آب حوض كنی و موهایم را شبنم بپاشی و قاه قاه با هم بخندیم، آن قدر كه خواب صورتی ماهی قرمزها كه یك گوشه دنج كز كرده اند را به هم بزنیم و بعد تو بگویی هیس!
بعضی وقت ها یادت می رود برای من و عروسك پارچه ای ام سارا، زیر شرشر ابرها بستنی قیفی بخری تا من و او با هم كنار بخاری نفتی، بستنی لیس بزنیم و سه تایی مان قاه قاه بخندیم!
بعضی وقت ها یادت می رود دمپایی پلاستیكی صورتی ام را جفت كنی تا «پابرهنه تا ماه» ندوم! یادت است همیشه می گفتم ماه را برایم می گیری؟ می گفتی اگر ماه، مال تو شود آن وقت ستاره ها تنها می مانند! تو گریه ستاره ها را دوست داری؟ می گفتم پس بیا تا ماه، مسابقه دو بدهیم! می گفتی من كه یك جفت دمپایی صورتی ندارم!
می گفتم دمپایی ام مال تو! اصلا پا برهنه تا ماه می دویم! اما تو سكوت كردی و گفتی هیس! بعد هم برایم یك مشت ستاره چیدی و با همان سكوتت روی دامنم دوختی تا وقتی چرخ می زنم همه ستاره های آن بالا به دامنم حسودی كنند!
بعضی وقت ها یادت می رود دیكته شبم را بگویی كه من هم مثل همیشه، یواشكی سركی به كتاب فارسی ام بكشم تا یادم بیاید «تصمیم» را با سین بنویسم یا صاد! و تو نگاهت را شیرین، حواله تقلبم كنی و قاه قاه با هم بخندیم! و بعد هم به جای صدآفرین، یك سد آفرین پایین دفترم بنویسی و بگویی هیس!
بابا! دیشب، موهایم را شانه كردم؛ یك تاج از یاس های سر دیوار، لابه لایشان كاشتم و گلداری شان را با آب حوض، شبنم پاشی و بعد هق هق گریه ام را سر دادم، آن قدر كه خواب صورتی ماهی قرمزها شكست اما هیچ كس نگفت هیس!
دیشب، من و سارا عروسك پارچه ای ام زیر شرشر ابرها كنار بخاری نفتی، بستنی قیفی لیس زدیم و دوتایی بلندبلند گریه كردیم اما هیچ كس نگفت هیس!
دیشب از چوپان دروغگو، كوكب خانم و تصمیم كبری، دیكته نوشتم اما آن مرد نیامد و من با تصمیم «سین دار»، صد آفرین دیكته را گرفتم و هیچ كس نگفت هیس!
بابا!امشب می خواهم با دامن ستاره دوزی ام پابرهنه تا ماه بدوم و با تو آن بالا بالاها عكس یادگاری بگیرم! دوربینم را هم می آورم...
بابا!ماه را برایم می گیری؟ بگذار ستاره ها تنها شوند و گریه كنند... با هم گریه می كنیم! من و ستاره ها!
بابا!هیچ كداممان ماه نداریم!
سوم
پاییز روی شانه هایم تاب می خورد و با حقه رنگ هایش، چونان برگ های چنار، كف پوش می شوم به آسفالت كوچه و خیابان...
كلاغ ها شانه ام را خانه كرده اند و به رسم صاحب خانگی برایم سمفونی قارقار به اركستری پاییز حنابسته بر سرانگشتان می نوازند و من نه چون قناری می خوانم و نه چكاوك، الفبای قارقار را زمزمه می كنم تا در این پاییزكده من هم خوانده باشم!این روزها قاطی كلاغ ها قارقار می كنم...
قاطی چنارها از شاخه فرو می ریزم و نقش فرش برگباف ارغوانی زمین می شوم و كمی آن سوتر، زیر چكمه های سرخابی دخترك دبستانی كه با خس خس صدای گرفته اش « پاییزه و پاییزه/ برگ درخت می ریزه» را سر می دهد با همان جیغ خش خشی ام خرد می شوم و دخترك دستمال عطسه هایش را حواله ام می كند!
راستی در این رنگبازی های پاییز، چه رنگ پریده شده ام...
سوغاتش برایم نه نارنجی طعم گس خرمالوها بود و نه ترش و شیرین اناردانه هایش... پاییز، خودش را برایم سوغات شد... خودش كه آویزان از تنم همسایه ام شده... نه! هم خانه ام...این روزها من و پاییز، هم خانه ایم... هم سفره ایم... جمعمان جمع است... خانواده شده ایم...
هم خانواده... مترادف...خواستم یك ناهار را مهمانت كنم اما دیدم حیف است تو كه بوی بادام بن های چارقد بهار می دهی پای سفره رنگین پاییز بنشینی و نان و رنگ، لقمه بگیری... نان و حقه رنگ!
وقتی بوی بنفشابی زنبق ها به هوای دلت سرك كشید سراغم را بگیر و یك مشت، زمستان برایم بیاور! یك مشت، یكرنگی سفید زمستان... یك مشت از نرگس هایی كه پیشواز دی ماهی اش می شوند...
این روزها پاییز چه روی شانه هایم تاب می خورد و من چه رنگ پریده ام در این رنگبازی ها... به زمستان، پیغامم را برسان...
چهارم
دلم یك شناسنامه سیمانی می خواهد، شناسنامه ای كه با سرخی رنگ، اسم مرا هم گمنام بنویسد! مثل شناسنامه مهدی و حمید باکری! دو تا داداش همنام به نام گمنام!!! از همان هایی كه دیگر اسم پدرت اكبر، حمید، مش باقر، سیروس و كامران نیست! از همان هایی كه پدرت دیگر بقال، پست چی و حتی رئیس فلان اداره هم نیست!
از همان هایی كه تویی و فرزند روح الله بودن. نه روح الله، كارمند اداره ثبت یا دكتر روح الله... همان روح اللهی كه قاب كاهی صفحه اول كتاب فارسی، ریاضی و حتی زبانمان بود و نگاهش شیرین بیان تبسم تا شاید كمی دلهره یاد گرفتن جدول ضرب و قانون جاذبه از یادمان رود! گاه هم به دل بچگی مان می گفتیم امام كاش ما هم جای تو بودیم تا دیگر نمی خواست از جدول ضرب و قانون جاذبه سر درآوریم!
حالا تویی و فرزند همان روح اللهی كه می خواستی جای او باشی تا جدول ضرب و قانون جاذبه را یاد نگیری!
حالا تویی و شناسنامه ای كه س ن ات را نه فلان سال شمسی می گوید و نه قمری! حالا س ن تو را یك مشت استخوان، گمانه می زنند! ، یا ؟ چند ساله ای؟ راستی از اهالی خنكای اردیبهشت بودی یا رنگ پاشی پاییز؟
اهل كجایی؟ یادت هست گریه ات در كدام شهر، آمدنت را به مادر خنده داد؟ كدام بیمارستان؟ اصلا كدام مادر؟! كدام پدر؟!
حالا شناسنامه ات جدید شده! تك برگ است! نمی داند از كدام دیار، به دنیا سلام اول را كردی اما آب و خاك خداحافظی آخرت را می داند و می شناسد!
شناسنامه ات یك قبر سیمانی است!
اسمت گمنام! بابایت روح الله...
سن ات حوالی جوانی، نوجوانی... و فكه، شلمچه، هویزه، دهلاویه و خلاصه هر جا كه قصه خدا و شقایق چینی اش برای گلدان های خالی بهشت به راه بود، برگ آخر شناسنامه ات شد!
دلم یك شناسنامه سیمانی می خواهد، شناسنامه ای كه با سرخی رنگ، اسم مرا هم گمنام بنویسد!