تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - باز هوای دلم بارانی است، صلی الله علیک یا اباعبدالله...
دوشنبه 18 شهریور 1392

باز هوای دلم بارانی است، صلی الله علیک یا اباعبدالله...

   نوشته شده توسط: احمد    

من هم همین را گفتم بهش، گفتم ببین دلت چه می گوید، خودت هم بودی همین را می گفتی... یادت هست؟ همیشه می گفتی دل یعنی قلب و قلب هم مصدر قلب است یعنی دگرگون كردن. می گفتی دل اگر بخواهد كاری بكند یك لحظه می تواند تمام وجود را به هم بریزد، اگر خدایی باشد.
می گفتی به دلت گوش كن زهرا، همان آخری ها وقتی می آمدم بهانه بگیرم، و وقتی گوش می كردم، می دیدم دلم تویی، می دیدم صدای دلم صدای توست اصلا اگر تو دل من نبودی، من كه بودم؟
دل را كه می گرفتم، تو را می گرفتم... حالا خوب است كه هیچ نمی گویی وگرنه می گفتی پاشو، پاشو خودت را لوس نكن، مجنون شده است برای من. اصلا مجنون، تو شدی، مجنون مجنون.
می گفتی زهرا نمی دانی این عشق چه حالی می دهد به زندگی آدم؟ و من اخم می كردم و می گفتم پس من چی؟
راستی جزایت را هم گرفتی آخر. خودت هر شب كه واقعه را می خواندی، می رسیدی به این آیه، بلند بلند تكرار می كردی: «و حور عین» و بعدش كه می رسیدی به «جزاءً بما كانوا یعملون»
در مقابل نگاه های چپ چپ من، می خندیدی و: «خب می خواهم بروم جزایم را بگیرم!»
می گفتی اگر با من آمدی كه به تكامل برسی حالا تكاملت از من گذشتن است؛ و حالا نوبت من بود می گفتم پاشو، پاشو خودت را لوس نكن، مجنون شده است برای من! اما تو برای من، مجنون نشدی محمد... خوب خودت را لوس كردی برای آن كسی كه باید می كردی، خوب خودت را نشان دادی... یادت هست خیلی كه اصرار می كردم می گفتی مگر می خواهم بروم بمیرم؟ تو چه رویی داشتی یا من نمی فهمیدم؟
- خانم، بشورم؟
آب را می ریزد از«شین» شهید تا «میم» آماده ایم و هی جارو را می كشد روی محمد و سعی می كند آب را از چالی «میم» تا «دال» بریزد بیرون.
- دستت درد نكنه، خوب شد.
نوازشت می كنم محمد، محمد من، كه محمد من نشدی آخر تو، گفتی از من دل بكن! می گفتی نگاهت نمی گذارد خمپاره ها بیایند طرف من... گفتی از علی اكبر كه بالاتر نیستم، امام حسین(ع) نگاهش را از علی برداشت، آن وقت تو همچین مرا سفت چسبیده ای كه انگار تحفه ام!
به خدا تحفه بودی، من نمی فهمیدم...
می گفتی كی می شود زهرا بیایی و ببینی نمی توانی بدن مرا جمع كنی... و آنوقت بغض می كردی و می گفتی ای خدا... كاش آن وقت ها دردت را می فهمیدم، محمد!
آن اول ها خیلی بچه بودم، نه؟
آهان این را داشتم می گفتم، گفت تو باید اجازه بدهی و بیایی مدرسه، گفتم اگر دلت راضی شد بروی من هم میایم، می دانی می ترسم بشود عین آن اول های من برود و نداند كجا می رود و آن وقت مثل من بچگی كند... تو اگر بودی اجازه می دادی؟ تو هم بودی همین را می گفتی.
می گفت وقتی به خانم معلم گفتم جزیره مجنون هم می برید؟ فهمید بابا جزیره مجنون شهید شده، گفت آره، نخوان ببرنمون هم خودم می برمت.
این را كه گفت من بیشتر مردد شدم، می ترسم تو را نفهمد و مجنون ت را، درست مثل بچگی های خودم. شب آخر وقتی نشستی با من حرف زدن دیگر فهمیدم كه نمی توانی بمانی
گفتی زهرا بزرگ ترین آرزوت چیه؟ گفتم: هان می خواهی برآورده كنی و بروی ؟
همان لحظه به سرم زد بگویم بمانی و با هم، شب جمعه ای برویم كربلا آنجا برایم روضه علی اكبر بخوانی... گفتم و بعدش دیدم داری آرام آرام اشك می ریزی. گفتی به خدا زهرا كربلا همین جاست، كجا برویم؟
گفتم پس مجردی می خواهی بروی ناقلا؟
می خواستم بگویم به خدا محمد من دلم نمی آید... گفتم الان گیر می دهی كه اسم این را نگذار دل. و من می دانستم حرف رفتن است، هیچی نگفتم.
رفتم كتاب دعایت را آوردم و دادم دستت گفتم حالا زیارت عاشورا را بخوان تا ببینیم.
گفتی اصلا من می خواهم امشب روضه علی اكبر(ع) نخوانم
هر شب زیارت عاشورا را كه می خواندیم می رسیدیم به «علی اولاد الحسین» شروع می كردی روضه علی اكبر خواندن هر شب می خواندی هی هم همین را تكرار می كردی «جوانان بنی هاشم بیایید...» و خودت هر شب هم بیشتر از من گریه می كردی...
كاش آن روزها می فهمیدم توی دلت چه می گذرد محمد، كاش بزرگ تر می شدم. گفتی امشب روضه وداع می خوانم می خواهی بخواه نمی خواهی نخواه...
آن شب دعا كردم و گفتم خدایا حداقل به من یك چیزی نشان بده كه راضی شوم. خدایی، همه دیدنی ها را تو دیده بودی و از من می خواستی چشم بسته، ندیده و نشنیده تو را بدهم و ندانم چه می گیرم؟ همان لحظه دعا كردم.
زیارت كه تمام شد و رفتیم به سجده، سر كه برداشتم دیدم بلند نمی شوی فقط صدای هق هق ت می آمد و شانه هایت می لرزید. از گریه ات گریه ام گرفته بود. اصلا به بچگی و بیچارگی خودم گریه می كردم گفتم خیلی زرنگی محمد خیلی!
نگاهم كردی گفتی به خدا زهرا، دیگر یك لحظه هم نمی توانم. گفتی اگر بگذاری بروم قول می دهم قول می دهم شفاعتت را پیش امام حسین(ع) بكنم پیش علی اكبر بكنم...گفتم حالا همچین می گوید كه انگار واقعا پیش امام حسین(ع) راهش می دهند.
گفتی بالاخره كه نوكر را نشان ارباب می دهند. گفتی و دوباره گریه ات گرفت.
- خانم بفرمایید.
تو كه نمی خوری اما خدایی این تبرك است شبهه مبهه ندارد! هربار كه می آیم اینجا دقت كرده ای همین حرفها را می زنم، آمده بودم مشورت كنم برای رفتن فاطمه ها... بروم تا نیامده از مدرسه بگویم بابایت هم می گوید به دلت نگاه كن!
آخ راستی امشب شب جمعه است باید برویم دعای كمیل خانه شهید... تو كجایی امشب؟

********
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست           در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

بنده پیر خراباتم(حسین ع) که لطفش دائم است        ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست