تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - خاک شدن صاحب موی سپید
سه شنبه 27 فروردین 1392

خاک شدن صاحب موی سپید

   نوشته شده توسط: احمد    

آن روز مدام زانوهایم می لرزیدند و اشکهایم بی اختیار می چکیدند. جوی زلال اشک، روی گونه های خشک و خسته ام جاری می شدندو انگار بر غباری که چهره ام را پوشانده بود، نقش شفاف رود می کشیدند. قبرهای یک جور و یک شکل، کنار هم خوابیده و منتظر آدم های در راه بوندند. و کسی که موی سپیدش گواه خاطره ها بود، آرام و خاموش، یکی از قبرها را انتخاب کرده بود. می دانستم که تحمل دوری اش را نخواهم داشت. می دانستم که داغ تازه با همه زخم های پیشین، متفاوت است و یقین داشتم که خواهم شکست.

ماه بعد، هنوز زنده بودم. هنوز زنده بودم و چرخ زندگی بر مدار پیشین می رفت. فراموش کرده بودم.

هیچ چیز از یادم نرفته بود اما نمی توانستم همه چیز را به یاد آورم.

ذره های خاطرات، از خاطرم می رفتند و صاحب موی سپید به سوی خاک شدن می رفت.

حتی یادگارهای او نیز محو می شدند...و خاطره هایش...که یادبودش بودند.

می دانم که تو..ای مهربان بزرگوار، برایم فراموشی را آفریده ای تا بتوانم زندگی کنم و هر لحظه، یاد داغ عزیزی، مرا از خود بیخود نکند... اما ... مبادا روزی "تو" را فراموش کنم.