تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - استاد دزد!
جمعه 9 فروردین 1392

استاد دزد!

   نوشته شده توسط: احمد    

یکی از مریدا ن حسن بصری در بستر مرگ از استاد پرسید:

-          استاد شما که بود؟

حسن بصری پاسخ داد:" صد ها استاد داشته ام و نام بردنشان ماه ها و سال ها طول می کشد و باز هم شاید برخی را از قلم بیندازم."

-          کدام استاد تأثیر بیشتری بر شما گذاشته است؟

کمی اندیشید و بعد گفت:" در واقع مهم ترین امور را یک دزد به من آموخت. در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم، از او کمک خواستم، و او در چشم بر هم زدنی، در خانه را باز کرد. حیرت کرد و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است اما آن اندازه سپاسگزارش بودم که شب در خانه ام بماند. یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت: می روم سر کار! به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن و وقتی بر می گشت، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد:" امشب چیزی گیرم نیامد. اما انشاءالله فردا دوباره سعی می کنم"

مردی راضی بود و هرگز او را افسرده ناکامی ندیدم. از آن پس، هرگاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد به یاد جملات آن دزد می افتادم:" امشب چیزی گیرم نیامد اما انشالله، فردا دوباره سعی می کنم و این جمله، به من توان ادمه راه می داد"