تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - رفتنی ام!!!
سه شنبه 19 دی 1391

رفتنی ام!!!

   نوشته شده توسط: احمد    

آمد پیشم، حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق می کند. گفت: سوالی دارم که جوابش برایم خیلی مهم است.

گفتم: چشم اگه جوابش را بدانم خوشحال می شوم کمک کنم.

گفت: من رفتنی ام!

گفتم: یعنی چی؟

گفت: دارم ی رم.

-دکتر دیگری رفتی، خارج از کشور؟

-نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

-خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده!

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم یعنی خدا کریم نیست؟

لبخندی زدم و گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

-من از وقتی فهمیدم دارم می میرم خیلی ناراحت شدم، از خونه بیرون نمی آمدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن. تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم؟! خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم. اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود بروم و انگار این حال منو کسی نداشت! خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمی کرد. با خودم می گفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن! آخه من رفتنی ام و اونا انگار موندنی! سرتو درد نیارم، من کار می کردم اما حرص نداشتم. بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمی کردم و دوستشون داشتم. ماشین عروس که می دیدم از ته دل شاد می شدم و دعاشون می کردم...

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن منو قبول میکنه؟

گفتم: بله، تا جایی که من میدونم و به نظرم می رسه آدما تا دم رفتن خوب شدنش واسه خدا عزیزه.

خوشحال شد و خداحافظی کرد. وقتی داشت می رفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!

چرتکه ای انداختم و دیدم منم تقریبا همین مقدار وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

گفتم: پس چی؟

-رفتم دکتر گفتم می تونید کاری کنید که نمیرم گفتن نه. پرسیدم خارج چی؟ و باز جواب دادند نه! خلاصه فهمیدم که رفتنی هستم، وقت دقیقش فرقی داره مگه؟