تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - مداد سفید!
شنبه 16 دی 1391

مداد سفید!

   نوشته شده توسط: احمد    

تقدیم به شهدای مظلوم هویزه، حسین علم الهدی و یاران باوفایش...

1- همه می گفتند قدمش نحس است فقط به خاطر اینکه چند روز بعد از تولد، پدرش را به طور دلخراشی از دست داده بود. چهره اش همیشه سیاه بود مثل ذغال! از کودکی یاد گرفته بود باید سیاه باشد تا بتواند با شکم سیر بخوابد. از بس سیاه بود بچه های محل "ذغال" صدایش می کردند، اما او سرش به کار خودش بود و سرانجام با همه روسیاهیش ثابت کرد که مبارک است!
2- دیر به دیر به دیدنم می آمد اما زود به یزود برایم نامه می نوشت به جز...
به هر حال رسم روزگار اینگونه است، چه می شود کرد!
تنها آرزویم این بود که بفهمم چه کسی جای مرا در قلب او تنگ کرده است.
آخرین نامه اش بعد از بیست سال به دستم رسید، به همراه ترکشی که سال ها در قلب او جا خوش کرده بود! علی رغم میل باطنی ام با احترام آن را بوسیدم! فقط به خاطر اینکه او را به آرزوی دیرینه اش رسانده بود. نامه را باز کردم، کاغذی به رنگ خون،حاشیه هایش سوخته، نوشته هایش تار!
ناگاه چیزی در گلویم شکست. نامه خیس شد، نوشته ها زلال تر!
فقط یک جمله قابل خواندن بود: دل مومن حرم خداست...