تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - هوای تازه
سه شنبه 12 دی 1391

هوای تازه

   نوشته شده توسط: احمد    

کوله ام را روی دوشم جابجا می کنم و پا روی صخره ها می گذارم. سرم را که بلند می کنم، یال سفید کوه به آبی آسمان دوخته شده است. آفتاب چشم را از نور پر می کند. شیب کوه نفس گیر است. صخره ها ترک خورده و در هم تنیده اند و می توان گذر میلیون ها سال را بر صورتشان دید.

از تن صخره ها که می گذرم عرق از پیشانی ام توی چشم هایم راه باز می کند. می نشینم که نفسی تازه کنم. سوزی سرد از دره با شتاب به شیب صخره ها می وزد. در دقیقه ای ابرهای تیره آفتاب را می پوشانند. رعدی به سینه کوه می کوبد. صدایش ثانیه هایی بعد سر می رسد. کوهستان می لرزد. عزم بازگشت می کنم. باد، در کوه می پیچد.نگاهم را که که به راه پشت سر می گردانم، چیزی نمی بینم. صخره ها را بوران و مه در بر گرفته. کورمال در عرض شیب، قدم بر می دارم. شکافی این جاست. به دل صخره می خزم. باید بنشینم به انتظار تا هوا آرام بگیرد و راه باز کنم به رفتن.

آسمان انگار بر کوه خشم گرفته است، کوه اما ایستاده و تمام دوستانش را هم پناه داده است. حتما گنجشک ها و مورچه ها را همچون من در شکافی مهمان کرده و سپر و سرپناه شده است. باد در فاصله سنگ ها و صخره ها می پیچد و انگار در گوش من نجوا می کند، می گوید: کوه اگر کوه است، اگر همسایه آسمان است، اگر مایه مباهات زمین است و مایه استحکامش، از آن روست که ایستادن را استاد است. چون خم به ابرو نیاوردن را خوب بلد است. برف را بر گرده اش دعوت می کند و میزبانش می شود. می گذارد برف همه شکاف ها را انباشته کند. می گذارد زمان بر سرش بگذرد و از این انتظار و استقامت رودها جاری  می کند.دشت را کوه است که سیراب می کند.آفتاب سوزان را بر صورتش می پذیرد و از شکستی که بر تن تخته سنگ هایش بنشیند، نمی هراسد. گرمایش را به جان می پذیرد و دست جوانه ها را می گیرد که از زیر بار برف سر بیاورند. کوه زمستان را در خود می بلعد و بهار را به زمین هدیه می کند. باد در گوشم همچنان نجوا می کند. حالا ابرها به کرانه ای دیگر رفته اند و آفتاب گرمایش را از میان شکاف صخره به تن من می نوازد. از شکاف که بیرون می آیم رنگین کمانی را می بینم که از آسمان به شانه های محکم کوه پلی بسته است...