تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - سلام بر محرم
سه شنبه 23 آبان 1391

سلام بر محرم

   نوشته شده توسط: احمد    

ظاهرا قافله ای وارد میدان شده بود
كه چنین هلهله در شهر فراوان شده بود
زخم یك توطئه ی شوم دهان وا می كرد
ماجرا بار دگر نیزه و قرآن شده بود
خواست اجرا بكند حكم خروج از دین را
بت پرستی كه مبدل به مسلمان شده بود
در میان شب نفرین شده و شادی شهر
گیسوان سر خورشید پریشان شده بود
قافله غافل از این بود كه در طول سفر
دختری از نفس افتاده و گریان شده بود
دخترك دست به سر داشت و می شد فهمید
سنگ هم گوشه ای از بازی شیطان شده بود

¤


...از مدینه شدن شام همه فهمیدند
او نماینده ی آن مادر پنهان شده بود
شعری از محمد غفاری