تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - نامه رسیده
پنجشنبه 20 مهر 1391

نامه رسیده

   نوشته شده توسط: احمد    

هرچه بنویسم تكراری است. می دانم! شاید دلتنگی هم تكراری باشد، اما حس عاشق هیچ وقت تكراری نیست. عاشق به دنبال معشوق است و به هر بهانه ی كوچكی یاد معشوق می كند. ادعایی ندارم و اسم خودم را هم عاشق محض نمی گذارم چون حتی جرگه عاشقان هم درجه بندی دارد.
فكر كن كسی را خیلی دوست داری. آن قدر زیاد كه حاضری بهترین داشته هایت را نثارش كنی تا فقط ثانیه ای با او باشی.
حال كسی از راه می رسد و از تو می پرسد: اورا برای چه دوست داری؟ تو فكر می كنی وچندین دلیل می آوری اما هرچه بیشتر می گویی نمی توانی قانعش كنی. با این حال خودت می دانی كه چقدر دوستش داری.
و این سوال باز هم تكرار می شود و تو هربار سعی می كنی پاسخی دهان پركن تر بدهی . دست آخر خودت هم به پاسخهایت قانع نمی شوی و می گویی: او را به خاطر خودش دوست دارم، بی آنكه بدانم چرا! این همه صحبت كردم تا برسم به اینجا كه بگویم مولای من، یكی است! حتی اگر همه دنیا دوستش داشته باشند و جانشان را فدایش كنند! وقتی در صحن حرمش گام بر می دارم گویی كه تمام سنگ فرش ها برای من پهن شده است. احساس می كنم كه فقط من بی لیاقت میهمان اویم و تمام حواس آقایم به من است.و به راستی هم همین است.
آخرین تصویری كه به یاد دارم صحن جامع رضوی است. ساعت
حول و حوش 4 بعدازظهر و من روی فرش های لاكی رنگ زیبا نشسته بودم و خیره به گنبد طلایش نگاه می كردم. رویم نمی شد خواسته دلم را بگویم! شاید نتوانی حرفم را درك كنی و با خود بگویی :«خب مگر چه اشكالی دارد كه هم مولایت را ببینی و هم خواسته ات را از او بخواهی؟!» اما من نمی توانستم! باور كن نمی دانی با چه مكافاتی بالاخره حرف دلم را زدم!
¤
همیشه با خودم فكر می كنم اگرعاشق واقعی بودم شاید هیچ وقت خواسته های شخصی ام را از آقا نمی خواستم...با اینكه من عاشق واقعی نبودم و فقط ادای عاشقان را درآوردم، اما او به تك تك حرفهایم گوش داد،كامل كامل و آخرش هم با مهربانی تمام،آرامم كرد.انگار كه او از ابتدا عاشق من بوده است!
حالا تو هم به این نتیجه رسیدی كه: جرگه عاشقان درجه بندی دارد؟