تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - اگر یک قطره آب...
چهارشنبه 15 شهریور 1391

اگر یک قطره آب...

   نوشته شده توسط: احمد    

فکرهایی که در پنج دقیقه روی کاغذ جاری شدند!!!

اگر قطره آبی بودم...
هیچ گاه از آنجایی كه قرار است بچكم نمی چكیدم...
راستی... به كدامین سوی باید بروم؟
روی گلبرگی پژمرده كه ناخواسته زمینم بزند؟
یا لبان خشكیده طفلی؟
چطور است بر گونه طفلی بنشینم كه طلب اشك ز چشمش دارد؟
بهتر است بر تن صحرای ترك خورده قلبم بچكم كه دمادم تمنای طراوت دارد!
نمی دانم آخر این قطره در این عصر عطش در پی كدامین دریاست؟
آری اعترافم این است: قطره بودن، قطره بودن را تمنا دارد.
بیا و قطره باش و دستانت را به دستان دریا گره بزن.
می دانم دستان گرمش را رد نخواهی كرد. بی دریغ تو همان دریایی...
تردیدی نیست