تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - همسنگر قدیمی
پنجشنبه 18 خرداد 1391

همسنگر قدیمی

   نوشته شده توسط: احمد    

چندشبی می گذرد که باز دلم بهانه احمد را می کند و خواستم از او بنویسم،دل تاب رویارویی با او را نداشت...

خواستم تجربه ضیافت سه روزه همراهی با عرشیان را حکایت کنم، اما وصف نشود با زبان، عشق را به سر بردن....   

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم                  ور توبگویی ام که نی، نی شکنم شکر برم

اما دغدغه و دلتنگی هم سنگر های قدیمی مرا واداشت که چند خطی برای آنها بنویسم....

برا من که فرق نمی کنه فرمانده کی باشه، ولی مهمه هر کی که هست خود رأی و خود محور نباشه و با تصمیم های فردیش آینده جمع رو دستخوش تغییر نکنه...

ما به هر حال باید این رو بپذیریم که کانون ما یک چیزی کم داشت و اگر این درست نمی شد معلوم نبود آخرش چی میخواست بشه، اونم نیاز فراوان به یه پیر و مرشد و معلم و مربی و استادی بود که خامی های  فکرجوان  مارو حتی اگر از دل ساعت ها مشورت بیرون آمده بگیره و نذاره تصمیم های فردی ما آینده خیلی هارو تحت تأثیر قرار بده...

ما حتی اگه این رو بپذیریم که مدیریت قبلی تواناتر و بهتر از مدیریت فعلی بود ، نباید از این به راحتی بگذریم که کانون ما، داشت بیشتر به یک حزب سیاسی تبدیل می شد تا یک مجموعه علمی- فرهنگی!

"....یکی از این مجموعه هایی که در کشور با نیات خوبی تشکیل شد، برای کاری پیش من آمدند. در آن وقت، به آنها گفتم که به شما توصیه می کنم به کار سیاسی نپردازید. کار سیاسی، الان این همه متصدی و مباشر - وارد و ناوارد- دارد و الحمدلله چون کار آسانی است، همه هم وارد می شوند و بعد از یکی دو روز و چند صباحی، سیاسی می شوند! به آنها گفتم که این خیلی طرفدار و مشتری و مرتکب و مغترف دارد، شما بروید در آن حیطه ای که دارید، به کار فرهنگی بپردازید.

معنای این توصیه این نیست که در رشد سیاسی ذهن مردم تلاش نکنید. خیر، این هم وظیفه همه است، این هم خودش یک کار فرهنگی است که انسان تلاش کند مردم رشد سیاسی و قدرت تحلیل و بینش درست پیدا کنند، حالا وقتی کسی بینش سیاسی پیدا کرد، درست و نادرستش را خودش بعدا تعیین خواهد کرد....."( امام خامنه ای)

این تبدیل شدن نرم نیز  صرفا به خاطر تئوری پردازی های یک شخص هرچند خوش فکر ولی بدون کنترل کننده بود، بدون حضور شخصی آگاه و مجرب و عالم و بصیر که زیر لوای اون بره تا خروجی های ذهنی اونو ازش فیدبک بگیره که اگر به دلیل وارد شدن نویزهای خطای جوانی و ... احیانا خطایی وجود داشت، احتمال خطارو خیلی کمتر کنه....( کمی از اصطلاحات مربوط به درس کنترل استفاده کردم)

حضور چنین شخصی برا هر  کسی تو زندگی فردیش لازمه چه برسه به اینکه این شخص بخواد محل تصمیم برای چند صد نفر باشه...

ما نباید تعارف داشته باشیم و باید اینو بپذیریم که جنس کار ما از اون جنس کارایی نیست که بخوایم هر چند وقت یک بار بسپاریمش به یه آدم جوان و بی تجربه و اونم بیاد یه چند مدتی تجربه کسب کنه و با آزمون و خطا کارش رو پیش ببره و به زعم بعضیا رشد کنه و نوبت به یکی دیگه برسه که برای مثلا رشد خودش، آینده برخی رو تحت تأثیر قرار بده....

اصلن جنس کار تربیتی نیاز به یه ثبات و قرار داره، جنس کار فرهنگی اینطوریه ،چرا که با فکر انسان سر و کار داره، حالا جایگاهی  که با فکر انسان سر وکار داره نباید به راحتی دست به دست بشه، باید با تأمل بیشتری تغییر توش ایجاد بشه،باید یه شخص آگاهی بهش جهت بده....

حالا یک چنین شخصی پیداشده و تمام قد ایستاده  و کشتی بابرکت کانون را چون نوح کشتیبانی می کنه و با هیچ کس هم تعارف نداره و پیوند برادری با هیچ کس هم نبسته....

تا قبل از این، نقد بر این بود که نوح ما، خود داخل کشتی نیست و چگونه می تونه کشتی راهدایت کنه اما کاش بودید و میدیدید که چگونه خود سکان کشتی را بدست گرفته و همراه با قطب نمای تقوا و بصیرت چطوری به حرکت این کشتی جهت می ده و دیگه اینجا آقایانی که شما میگید مجموعه رو برا خودشون میخان ویا  شخص قبلی که به زعم شما برا خودش نمی خواست! نیستن که تصمیم می گیرن و ما غمی نداریم....

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند                  چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

ما به همدیگه نیاز داریم و این نیازمندی از جنس اون نیازمندی هایی نیست که بخواد وابستگیش مطلق باشه و در صورت نبودن شخص مورد نیاز ،کار متوقف بشه ....

"البته این نکته را هم به شما بگویم که اگر خدای ناکرده همگی تان یک وقت بگویید، ما می خواهیم این کار و فعالیت و حضور را ببوسیم و کنار برویم، عقیده ندارم که این میدان خالی خواهد ماند،نه. عقیده من این است که بار خدا، زمین نمی ماند. گردونه الهی دارد روی غلتک می رود، ما عقب می مانیم، ما پرت می شویم از آن گردونه، از آن ارابه عظیمی که دارد می رود. بار خدا زمین نمی ماند، این را بدانید. یک روز دیگر، این بار به سر منزل خواهد رسید. خوش به حال کسی که توفیق پیدا کند این بار را او بکشد. بنده از قبل از انقلاب به طلبه ها و رفقای جوانی که با من بودند، مکرر در مکرر می گفتم این را شما بدانید که وقتی اراده الهی تعلق گرفت، بار خدا زمین نمی ماند. قران ناطق به این است، "  مَنْ یَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دینِهِ فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَه" خدا دست دیگری، پشت دیگری و بر و دوش و بازوی ستبر دیگری را مأمور برداشتن این بار و حمل آن خواهد کرد. ولی بالاخره کار به تأخیر می افتد. در این شکی نیست که وقتی ما بخواهیم باری را بر زمین بگذاریم، تا دیگری بیاید و آن بار را بردارد، وقفه ای ایجاد می شود. البته وقفه در راه خدا نارواست. استفاده از این فرصت و موقعیت هم که خدا به ما داده است تا بتوانیم این بار را برداریم، بزرگ ترین کار ماست. اصلا بزرگترین افتخار این است که خدا ما را بنده خودش بداند و از ما بخواهد که این بار را برداریم...." ( امام خامنه ای)

ما به شما نیاز داریم ....

بیاید یک بار دیگه قدرت و زیبایی در کنار هم بودن رو احساس کنیم و نذاریم علاقه و وابستگی و حب و بغض نسبت به یه شخص، زنجیره مارو از هم بپاشه، البته که ما تو این راه ناگزیریم که به دور از هیاهو و نام و نشان سیاسی باشیم و به جاهایی چنگ بزنیم که چون کوه استوارند و این کوه ها جز عالمان بصیر دین نیستند....

"ما اعتقادمان این است که بهترین راهی و برترین حربه ای که می تواند این راه ها را باز کند و هدایت الهی را و هدایت انقلابی را در ذهن ها و جان ها بنشاند و به میوه بیاورد، مثمر بکند، یک تشکیلات است. ما عقیده داریم که اگر چنانچه کسانی بخواهند برای انقلاب کار کنند و اینها متشکل نباشند، متجمع نباشند، نخواهند توانست از لحاظ کیفیت و از لحاظ کمیت آن کاری را بکنند که یک گروه متشکل انجام خواهد داد. تشکیلات یکی از فرائض هر گروه مردمی است که یک هدفی را دنبال می کنند. تشکیلات یعنی نظم، یعنی تقسیم وظائف، یعنی ارتباط و اتصال، و زنجیره ای کار کردن، این معنای تشکیلات است. این چیزی است که نه فقط بد نیست، بلکه یک چیز خوب و بلکه یک چیز ضروری است. هیچ کاری در دنیا بدون تشکیلات پیش نمی رود، انقلاب اسلامی ایران هم بدون تشکیلات پیش نرفت و پیروز نشد.

یک کار تشکیلاتی، یک مار جمعی خصوصیتش این است که فرد باید خودش را در جمع حل کند، گم کند، که این گم کردن عین باز یافتن به نحو درست است. چیزی کم نمی شود از آدم، چیزها افزوده می شود.

دو کار را اخلاق اسلامی کلا به ما تعلیم می دهد،  یکی اینکه با خلق ها و خصلت ها و خوی های بد در خودمان دائما مبارزه کنیم و آنها را خنثی کنیم. دوم اینکه اخلاق نیک و فضائل را در خودمان به وجود بیاوریم و رشد بدهیم، هر دو کار باید به موازات هم انجام بگیرد. مثلا یکی از اخلاق های مذموم و پلید،((عجب)) است. عجب یعنی چه؟ یعنی خود شگفتی. این یک خصوصیت است، یک اخلاق است، بنده ده ساعت اینجا کار کنم مستمرا، اما از خودم ممنون باشم، این را می گویند عجب، خب چه عیب دارد ما از خودمان ممنون باشیم، از خودمان راضی باشیم که داریم کار می کنیم؟ این خیلی معلوم است، عیبش این است که تا خیلی از خودمان متشکر شدیم، متوقعیم همه از ما متشکر باشند. ما به این خوبی، به این منظمی، این جور خوب کار می کنیم، زیاد کار می کنیم، باید همه قدر ما را بدانند دیگر!

در رابطه با اخلاق تشکیلاتی، اصل همین است، بایستی جوری باشد که انسان منیت های خودش را، آن خودمحوری ها را در قبال جمع کنار بگذارد، خودمحوری ها در چند خصلت بد خلاصه می شود، یکی همین عجبی بود که گفتیم.همین خودشگفتی، این یکی از آن بدترین خصلت هاست. این را علاج کنید با مقایسه خودتان با کسانی که بهتر و بیشتر و موثرتر از شما کار می کنند. علاج کنید با بزرگ کردن عیوب کارتان در ذهن خودتان و بالاخره به هر کیفیتی، این حالت را در خودتان بشکنید، یکی این است. یکی ((کبر)) است، خود را بزرگ دیدن..."( امام خامنه ای)

بی صبرانه منتظر برگشتن شما به سنگر قدیمی خودتان هستم...


 و اما سربسته با رفقای الان کانونی....

1-      حاج محمود هم دقیقا با حاج احمد هم رأی بود. خیلی موکد می گفت باید برویم به دوکوهه جدید. حتی خاطرم هست برگشت با آن لهجه شیرین اصفهانی خودش به همت گفت: ببین دادا، من میگم ما هرچی می کشیم، از این بابت که ما را فرستادن جنوب. همت سگرمه هایش در هم رفت و گفت: یعنی باید ما را می فرستادند شمال؟ محمود جواب داد: چرا متوجه نیستی همت جان؟ اگر ما را فرستاده بودند تهران، به احمد می گفتیم برود و قباله های هر شش دانگ عمارت هتل اینتر کنتینانتال را از برادر محسن بستونه واسه این تیپ ما. اگر هم ما را می فرستادند به اصفاهون نصف جهان خودمان، که دیگر غمی نداشتیم، کل عمارت عالی قاپو و میدان نقش جهان را که می ستوندیم هیچ، شاید منارجنبان رو هم صاحب می شدیم. حالا تو کرم کن، بزرگواری به خرج بده. این دزفول فسقلی، همین دوکوهه جدید را دارد دادا. دل ما را نشکن همت جان، برش دار. حاج همت که تازه گوشی دستش اومده بود محمود دارد با او مزاح می کند، با تعجب پرسید: ببینم حاج شهبازی، داری سر به سرم می گذاری؟محمود دفعتا لحنش را جدی کرد و گفت: این جایی که به ما داده اند، حکم اسب پیش کشی را دارد. مگر نشنیده ای که می گویند دندان اسب پیش کشی را نباید شمرد؟ اگر ما آن را نگیریم، می دهند به یک تیپ دیگر. آن وقت باید برویم وسط بیابان برای پنج هزار نفر چادر بزنیم. در نتیجه، همت هم که دید حرف های متوسلیان و شهبازی منطقی است، قبول کرد و دیگر چیزی نگفت....

2-      لباس فرم سبز رنگی که به تن داشت، به جرأت می توانم بگویم سه چهار سایز به تنش بزرگ بود.نزدیک که رسید، خیلی جدی برگشت سمت حاج همت و با آن صدای توی گلویی و لهجه غلیظ تهرانی خودش گفت: چی چی شده همت؟ می خواهی چی به محسن بگی تو؟ همت گفت: ببین حسن جان، به خدا وضع آماد و پشتیبانی تیپ ما خیلی خراب است، هیچی نداریم، هیچ کس هم به ما جوابگو نیست.نه پتو داریم، نه فانوس، نه چراغ والور، نه آفتابه. چاره ای نداشتیم جز اینکه بیاییم دردمان را به برادر محسن بگوییم.حسن باقری خوب که به حرف های همت گوش داد، دست حاجی را گرفت، کشید گوشه ای و زیر لبی به او گفت: بابا جون، چرا متوجه نیستس تو؟ چطوری به تو بگم؟ می خواهی کاری بکنی محسن هم ببره؟ پاشدی اومدی بگی پتو و فانوس و آفتابه نداری که چی؟ محسن الان باید ذهنش آزاد باشه که بتونه یه عملیات بزرگ و پیچیده رو طراحی کنه، یا اینکه کل انرژی اش را بذاره برای اینکه بینه از کدوم جهنم دره ای می تونه برای بچه های شما پتو و آفتابه تأمین کنه؟تا اینجا را خیلی خوددار و یواش به زبان آورده بود. یک لحظه ساکت شد و بعد ناگهان صدایش را بالا برد و گفت: برو! بعد هم برگشت، رفت توی همان اتاقی که از آن بیرون آمده بود.همت یکی دو دقیقه ای ساکت بود. هیچی نگفت.بعد برگشت در گوشی به من گفت: برادر همدانی، خدا وکیلی حسن حرف درستی زد. گفتم: این که آنطور به ما توپ بسته، کار درستی بود؟ همت گفت: آقا جان راست می گوید دیگر، قرار نیست ما بیاییم به برادر محسن بگوییم پتو و آفتابه لازم داریم. زود باش برگردیم برویم خودمان برای حل مشکلاتمان یک فکری بکنیم....

 

گفتنی هایی است که بعد خواهم گفت....