تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - جای خالی...
دوشنبه 18 اردیبهشت 1391

جای خالی...

   نوشته شده توسط: احمد    

کمی صبر می کنم و بسم الله می گم و وارد می شم، ، مثل همیشه شروع می کنم به چار قل خوندن، "بسم الله الرحمن الرحیم، قل أعوذ برب الفلق...." دوباره توجهم رو به خودشون جلب می کنن: کثیفی پله های سنگی سفید و سیاهی دیوارای استخونی رنگ رو میگم....انگار مدت هاست، کسی دست روشون نکشیده، "بسم الله الرحمن الرحیم، قل أعوذ برب الناس..." شروع میکنم از پله ها بالا رفتن....یه بار نشد بیایم و اینجارو مرتب و منظم ببینیم، غصم میگیره از این همه بی تفاوتی...."لکم دینکم ولی دین" آیات رو تموم  می کنم  و به راهم ادامه میدم ...

جاش خالی بود، چند ماهی هست که میام و خبری ازش نیست ،انگار برا اونا  عادی شده بود، ولی من به  بودنش عادت کرده بودم، عادت کرده بودم هر وقت از پله ها میام بالا، اولین نفری که میبینمش اون باشه، باهاش حرف بزنم و درد دلامو بهش بگم...بهترین دوستم، تو این چند سال اخیر...

دیگه نمیتونستم دوریش رو تحمل کنم... تو این چند ماه اخیر، هر وقت که نمیدیدمش، سنگینی بار رو، رو دوشم، بیشتر حس می کردم و این سنگینی دیگه قابل تحمل نبود،شاید همین هم باعث شد، سریعتر اقدام کنم!

 اون بود که همیشه کمکم می کرد و منو از تنهایی در می آورد و با حرف زدنش خستگی هامو از تنم بیرون می کرد....

اون بود که بهم امید میداد و نمیذاشت سختی ها و فشار ها روم تأثیرگذار باشه....

ولی حالا دیگه اون نبود، کسی هم عین خیالش نبود، نمیدونم چرا؟! کار زیاد، مشغله زیاد؟! چی؟! حتی یکیشون رو خودم مأمور کردم که برش گردونه ولی....آخه کی از اون برا ما مهمتر؟!

از اینکه دوباره نمیبینمش، بغض گلوم رو میگیره، به راهم ادامه میدم، پله هارو یکی یکی بالا میرم، کفشهامو در میارم و راه می افتم تا اونارو تو جاکفشی بزارم... بعد از اینکار وارد اتاق میشم، وقتش بود که مسئولیتم رو با همه کم کاری هام تحویل بدم....



من مخلص همتون هم هستم و میدونم خودم تو این مدته خیلی کم کاری کردم، ولی بچه ها این نامردی نیست؟! چند ماهی هست که "شهید مجید پورکرمانی" جاش بین ما خالیه  و هیچکدومتون صداتون در نمیاد؟!!!

 

مین وخمپاره به جسم وجان تو بوسه زدند

این نشان افتخارت را برادر حفظ كن