تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - "سید علی" فقط یکی، "محمود" هم فقط یکی!
شنبه 26 فروردین 1391

"سید علی" فقط یکی، "محمود" هم فقط یکی!

   نوشته شده توسط: احمد    

...اینکه رهبر انقلاب، دقیقا چند دختر و پسر دارند، برایم آنقدر موضوعیت ندارد. آنچه برایم موضوعیت دارد این است که شهید محمود کاوه، دقیقا بزرگ شده مکتب درس «آقا» و فرزند خامنه ای است. این شهید را خامنه ای بزرگ کرده و پرورش داده. از بچگی مراقبش بوده تا لحظه ای که محمود کاوه به شهادت رسید. تعصبی دارد رهبر انقلاب به شهید محمود کاوه که این دنیا، گنجایش رازگشایی از این تعصب و عشق را ندارد.

 

باور کن، به خامنه ای اگر بگویی؛ «محمود»، فقط و فقط یاد یک نفر می افتد: «محمود کاوه». «سیدعلی» فقط یکی؛ «سیدعلی حسینی خامنه ای» و «محمود» هم فقط یکی؛ «محمود کاوه». هنوز خامنه ای، امام خامنه ای، حتی نماینده مجلس و رئیس جمهور و خطیب جمعه و جانشین خمینی و نائب امام زمان و… نشده بود -یا بهتر بنویسم؛ در نظر ما نشده بود!- که محمود کاوه نوجوان، شناخته بود ایشان را و علی الدوام می رفت و دست ایشان را یعنی دست راست ایشان را می بوسید. آن زمان، هنوز خیلی به پیروزی انقلاب اسلامی، مانده بود!

 

در وصف شهید محمود کاوه، رهبر انقلاب، اشاراتی دارند که در عقل من و تو نمی گنجد. فقط این را بدان که اولین و مهم ترین فرزند خامنه ای، شهید محمود کاوه است. شهید مشهدی! شهید همشهری «آقا». شهید زلال… ایام فتنه را یادتان هست؟! یادتان هست «این عمار» را؟! حتم دارم دل «آقا» تنگ شده بود برای محمود خود، خیلی تنگ! که «این عمار» گفت. کجایی کاوه؟! کجایی محمود؟! کجایید ای شهیدان خدایی، بلاجویان دشت کربلایی؟! چقدر خالی است جای تان در بهار آزادی

 

دوران کودکی هر وقت به اسم «کاوه» برمی‌خوردم یاد کتاب «آری، این چنین است برادر!» اثر زنده یاد علی شریعتی می‌افتادم. آنجا که دکتر در وصف حضرت ابوتراب، یادی هم از این قهرمان گمشده تاریخ ما، کاوه آهنگر می‌کند: «علی(ع) در همان حال که در محراب عبادت، رنج تن و نیش خنجر را فراموش می‌کند، به خاطر ظلمی که بر یک زن یهودی رفته است، فریاد می‌زند که؛ اگر کسی از این ننگ بمیرد قابل سرزنش نیست. او برادر! مرد شعر و زیبایی سخن است، اما نه همچون شاهنامه که در ۶۰ هزار بیتش، یک بار، تنها یک بار، از نژاد ما و از برادری از ما(کاوه) سخن گفت؛ از آهنگری که معلوم بود از تبار ماست و آزادی و انقلاب و نجات مردم و ملت را تعهد کرد، اما هنوز برنخاسته، این تنها قهرمان تبار ما که به شاهنامه راه یافت، گم می‌شود. کجا؟ چرا؟ چون تبار و نژاد فریدون درخشیدن گرفته است؛ این است که در تمام شاهنامه، بیش از چند بیت، از او سخن نرفته است»… بعدها که بزرگ‌تر شدم، چه بسیار که در لابه‌لای ابیات شاهنامه جست‌وجو کردم تا مگر نامی از کاوه بیابم اما دیدم حق با شریعتی است، چرا که از این قهرمان بزرگ، در این شاهکار ادبیات فارسی، فردوسی به ندرت یاد کرده است. زین رو از پیدا کردن کاوه در میان سطور کتاب قطور تاریخ، ناامید شدم ولی از آنجا که در نومیدی، بسی امید است، عاقبت کاوه را یافتم؛ زهی خوشبختی، که او را، نه مرده‌ای در لابه‌لای تاریخ دیروز، که «زنده» یافتم… او جوان‌ترین فرمانده سپاه سرزمین من بود، و آن قدر دلیر و شجاع و متعهد، که سرباز نشده، سردار شد و سردار نشده سر به دار! انگار برای شهادت، عجله داشت. و این گونه بود که من تا قصد کردم از او بنویسم، او دیگر رفته بود. آری! او رفت و در حالی که ۲۵ سال بیشتر نداشت، همسایه دیوار به دیوار خدا شد تا زندگی‌اش بیش از طول و عرض، عمق و محتوی داشته باشد… تا ما با وجود «محمود»، دیگر بی‌نیاز از کاوه آهنگری باشیم که برای شناساندن نام خود، محتاج ابیات شاهنامه است!! این کجا و کاوه ما کجا، که برای شناساندن مرام خود به تاریخ، رسم گمنامان پیشه کرد و در زندگی، نه به خود، که به خدای خود اندیشه کرد. اصلا حیف مرام کاوه ما نیست که در شناسنامه شاهنامه، ولو یک بار، همنشین یلان خیالی فردوسی گردد؟! باورم هست فردوسی، با همان یک بیت، کار کاوه آهنگر را به آخر رساند!! چه اینکه جای قهرمان واقعی، نه در دل شاعر که در سینه تاریخ است. تاریخ از «کاوه آهنگر»، فراوان آدمیانی ساخته است. همچنان که فردوسی از رستم و سهراب، اما دیگر کجا باشد که «کاوه»‌ای مثل «محمود» بیاید و شاعران را واگذارد و بی‌نیاز از ادبیات موزون، خود «تاریخ» بسازد. امثال فردوسی، همان به که رستم و سهراب، بیافرینند و از کاوه آهنگر بسرایند. کاوه ما محکم‌تر از آن بود؛ موزون‌تر از شعر. نه دست‌پرورده شاعر، که مخلوق «روح خدا» بود. کاوه ما، خود وزن داشت، نیازی به قافیه شاعر نداشت. کاوه ما را خدا خود سروده بود؛ پنجاه سال پیش، یعنی درست اول خرداد ماه ۴۰٫ آن روز نوزادی دیده به جهان گشود که تاریخ تولد حقیقی‌اش ۲۵ سال بعد بود؛ روز شهادتش! دهم شهریور ۶۵، همان روز که با دو بال «نداشتن» و «نخواستن» پرواز کرد و رفت آن بالا بالاها و شد همسایه دیوار به دیوار خدا. باری! سخن از کاوه‌ای دیگر است؛ محمود کاوه، فرمانده لشکر ویژه شهدا. هم او که خود را سرباز خمینی می‌دانست و بیش از هر چیز به بسیجی بودنش می‌بالید. کاوه ما، گر چه افلاکی بود، ولی خاکی بود. گرچه بزرگ بود، ولی متواضع بود. گرچه مهربان بود، ولی جانانه می‌جنگید و اگر چه معصوم نبود، همرزمانش اما از او گناهی ندیده بودند. لابد سر همین‌ها بود که وقتی پرکشید، همه عزا گرفته بودند. به خصوص مردم مهاباد، که کاوه را مایه آرامش خود می‌دانستند. کاوه ما تشنه عطش بود؛ خیبری، اهل هور، دنبال آتش، عاشق عشق، از تبار یار. از قبیله قبله.