تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - ایام فاطمیه و سنت است روضه علمدار در شب آخر...!
چهارشنبه 16 فروردین 1391

ایام فاطمیه و سنت است روضه علمدار در شب آخر...!

   نوشته شده توسط: احمد    

در کوچه پس کوچه های اصفهان قدیمی، در معابر باریک و قشنگ، کمی هم شاید تنگ و خاکی، داشت باران می آمد، نم نم، با لهجه بهار، که راه مان دادند اندرونی خانه خرازی، که هنوز درش چوبی بود و پلاکش، بر گردن تاریخ! تا مادرش بیاید، توی دلم، به سبک"آهنگران" همه اش می گفتم: "حسین خرازی، حسین خرازی و آماده می کردم خودم را برای گفت و گو، که پیرزن آمد. آن زن در باران آمد، و مثل گل های رنگارنگ باغچه حیاط، پر از گل بود، چادر مادر حاج حسین. حرف ها زد برای ما از "علمدار" از بچگی های حسین خرازی، تا جانباز شدنش در خیبر، تا جانباز صد در صد شدنش در کربلای ۵ و حتی خاطرات روز تشییع، که باز هم داشت باران می آمد، اما نه به تندی قطره های اشک مادر شهید خرازی بر گونه خاطرات… "از همان نوجوانی، همیشه عادت داشت کت و کاپشنش را بیاندازد روی دوشش! بی خیال این بود که دستانش را ببرد توی آستین! آستین کت و کاپشنش معمولا خالی بود! و مدام تکان می خورد! می گفتم: مادر! آخر چرا همچین لباس می پوشی؟! می گفت: اینطوری راحت ترم! راحت تر می پوشم و راحت تر در می آورم! بعدا که توی طلائیه، دستش را داد به خدا، آمد خانه و خندید و گفت: دیدی مادر! آستین پسرت، از اول هم دست نمی خواست! می خندیدها! خنده ای...".

¤¤¤

علمدار، «خطیب جبهه» بود و می گفت به ما مطبوعاتی ها، که «جنگ را درست بنویسید، نه درشت». هر جای جنگ را که نگاه می کنی، ردی از حاج حسین، پیدا می کنی. پله پله آمد همه جنگ را تا بام بلند بالای شهادت. زود، تنها نگذاشت بچه ها را. تا برود، خیلی حوصله کرد! از اول جنگ، در جبهه بود تا کربلای ۵ و از جبهه، نمی شود چیزی گفت، مگر اینکه از حاج حسین خرازی، سخن ها بگویی… "همه اش توی جبهه بود. یک بار گفتم: مادر! چرا اینقدر دیر به دیر می آیی مرخصی؟! نمی گویی دلم تنگ می شود برای خنده هایت؟! برای قد و بالایت؟! گفت: جنگ، آنقدر مهم است که من فقط با شهادت می توانم مرخصی درست و حسابی بگیرم و بیایم پیش شما! چند ماه بعد، خبر آوردند که شهید شده! یاد حرفش افتادم"

¤¤¤

سردار همیشه می گفت: «مساله من، تنها جنگ است و در همان جا هم مساله من حل می‌شود». می گفت: «من علاقمندم که با بی‌آلایشی تمام، همیشه در میان بسیجی‌ها باشم و به درد دل آنها برسم». می گفت: «هر چه که می‌کشیم و هر چه که بر سرمان می‌آید، از نافرمانی خداست و همه ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد. سهل‌انگاری و سستی در اعمال عبادی، تاثیر نامطلوبی در پیروزی‌ها دارد. همه ما مکلفیم و وظیفه داریم با وجود همه نارسایی‌ها، بنا به فرمان رهبری، جنگ را به همین شدت و با منتهای قدرت ادامه بدهیم، زیرا ما بنا بر احساس وظیفه شرعی می‌جنگیم، نه به قصد پیروزی تنها». می گفت: «اگر در پیروزی‌ها، خودمان را دخیل بدانیم، این حجاب است برای ما. این شاید انکار خداست. اگر برای خدا جنگ می‌کنید، احتیاج ندارد به من و دیگری گزارش کنید. گزارش را نگه دارید برای قیامت. اگر کار برای خداست، گفتنش برای چه؟!»… «از جنگ، خیلی نگذشته بود که فقط ۳ روز آمد مرخصی. زمستان بود. نشسته بود توی حیاط خانه. هوا سوز داشت. دلم برایش سوخت. رفتم و کاپشن سپاهش را از ساک کوچک جنگش درآوردم و انداختم روی شانه اش. قبول نکرد! گفت: آمده ام اینجا تا اتفاقا سردم شود! الان بچه ها توی سرما دارند با دشمن می جنگند… مادر! این کاپشن، فقط مال جبهه است! الان درست نیست بپوشمش! همین که برگشتم منطقه، به یاد شما، می اندازم روی دوشم… و بعد، خندید! وقتی می خندید، دلم را می برد! وقتی می خندید، قشنگ تر می شد! وقتی می خندید، برق قشنگی می افتاد توی چشم هایش! وقتی می خندید، دیوانه ام می کرد! مثل وقت هایی که سر سجاده، گریه می کرد! این آخری ها که مدام سر قنوت، گریه می کرد! یک روز گفتم: مادر! برای چه این همه گریه می کنی؟! گفت: وقتی یک دستی، سر نماز قنوت می گیرم، خجالت می کشم از آن همه شهید که رفتند، اما من فقط یک دست، برای خدا داده ام! من که برای جانبازی، به جنگ نرفته ام. برای شهادت رفته ام. می گیرم روزی از خدا شهادت را».

¤¤¤

هنوز داشت باران می آمد که وصیت نامه اش را داد دست مان، مادر حاج حسین. خواندمش… «بند پوتین های تان را محکم کنید. فشنگ اسلحه های تان را محکم کنید. تجهیزات را محکم به بدن تان ببندید. برادران! جنگ بدون تلفات، زخمی، شهید، اصلا معنی ندارد. در قاموس جنگ، سختی، خشنی، تشنگی، یک واقعیت است. ما لشکر امام حسینیم. حسین وار هم باید بجنگیم. اگر بخواهیم قبر شش گوشه امام حسین، را در آغوش بگیریم، کلامی‌ و دعایی جز این نباید داشته باشیم: اللهم اجعل محیای محیا، محمد و آل محمد، و مماتی ممات محمد، و آل محمد»… «همراه جمعی از دوستانش، رفته بود گلزار شهدای همین اصفهان. حسین، دست یکی از دوستانش را گرفت و کنار کشید. بچه‌ها نگاه شان می‌کردند. حسین با دست، به وسط زمینی اشاره کرد که فرو نشسته بود و خراب‌ ترین نقطه آن بود. آهسته گفت: اینجا مزار من است. مرا همین جا خاک کنید. میان دوستانم. این وصیت من است».

¤¤¤ ¤¤¤ ¤¤¤

سردار! دیروز، عده ای «جنگ» را درشت می نوشتند، امروز، عده ای «جبهه» را. ما مبتلا به همان درد قدیمی روزگاریم! جبهه ما، اما فقط و فقط همان جبهه شماست که هنوز، تنها جبهه دفاع از اصل انقلاب اسلامی، علیه اصل دشمن است.

علمدار! بعد از شما، چه پررنگ بود نقش خون شما در فتوحات ما. در این همه انتخابات و این همه امتحانات، دست پیروزی های ما، فقط از آستین خالی شما بیرون آمده! بی شما، هر جا رفتیم، شکست خوردیم و با شما، همه جا فتح الفتوح بود.

راستی! وقتی باران می بارد، دل ما بیشتر تنگ می شود برای شما. کاپشن آسمان، روی شانه باران، نقش تو را بر خاطره می زند؛ نشان به این نشان که دست دعای باران هم، بی نیاز از آستین است و بر این زمین تشنه، آزاد و رها می بارد