تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - و من چقدر بدون تو تنهایم عباس لیلا....
چهارشنبه 19 بهمن 1390

و من چقدر بدون تو تنهایم عباس لیلا....

   نوشته شده توسط: احمد    

نزدیك غروب بود. هوا سرد بود و من هوای با تو بودن زده بود به پیكره احساسم. داشتم از سرما كه نه از بغض می تركیدم. زانوهایم را گرفته بودم توی بغلم و مثل مرده ها چشم دوخته بودم به حیاط پر برفمان از پشت شیشه پنجره. چقدر این رویای اولین زمستان با تو بودن را در ذهن پرورانده بودم. گفتم مجروحی به قول خودت چند ده درصد و زخم های ناشی از شیمیایی هم كه نیاز به دوا و درمان مداوم دارد، لااقل زمستان را می نشینی توی خانه و من خودم پرستاریت را می كنم. تو اما مرد خانه نشستن نبودی...
¤
از صبح انگار كسی خرخره مرا گرفته بود. نمی دانم چرا با خودم لج كرده بودم. كسی توی خانه نبود اما نمی خواستم گریه كنم. به تو نگفته ام؛ چند باری سرم را زدم به دیوار، بلكه سر درد بگیرم و یادم برود بغض لعنتی را، دل گرفته را، نبودن تو را و تنهایی خودم را...
سرم درد گرفت ولی توی دلم انگار كسی فریاد می زد از سر دلتنگی. زدم زیر گریه و آنقدر در آن تنهایی و سرما اشك ریختم كه دلم به حال خودم سوخت. بعد هم نتوانستم در خانه بمانم. به سفارش تو رفتم مسجد محل. زن ها داشتند برای جبهه آجیل بسته بندی می كردند. چه روحیه ای هم داشتند. راستی خواهر آقا رضا، آن دوستت كه پیش از رفتن از او خداحافظی كردی هم آنجا بود. زود رفت. می گفت حال برادرش این روزها خیلی خراب است. كاش تو هم حالت خراب بود. آنوقت من ازكنارت جم نمی خوردم... یك مشت آجیل برمی دارم، یاد سرفه های تو می افتم كه بعد از خوردن آجیل آمد سراغت. دستم بشكند كه تعارفت كردم و خیره شدم كه ببینم چطور می خوری دانه هایش را...تازه برگشته بودی. نخواستی دستم را رد كنی و بعد سرفه، سرفه، سرفه....چشم هایت می خندید به اضطراب من برای آرام كردن سرفه ها و دستهای خونی ات را از جلوی دهانت كنار نمی بردی تا من نبینم....
نگاهی به جمع می اندازم كه خیره شده اند به من و مشت پر آجیلم كه حالا خیس اشك شده...
نه! من آدم آجیل بسته بندی كردن نیستم. سریع بلند می شوم و بی خداحافظی از مسجد می زنم بیرون...
¤
عجب ضرب دستی داشت این دیوار! سرم خیلی درد گرفته. یاد سردرد های تو می افتم. راستی عباس جان، من هم سرم را همان جایی زدم كه تو سرت را می زدی...یادت هست یكبار آنقدر سرت را محكم كوبیدی كه رد خونریزی روی دیوار ماند. بعد از اینكه آرام شدی خواستی رد خون را پاك كنی اما من نگذاشتم. قسمت دادم كه بی خیال پاك كردنش بشوی. نمی دانی چقدر از روزهای نبودنت آن عكس بین الحرمین را از روی رد خونت برداشته ام و آن قسمت از دیوار را بوئیده ام و بوسیده ام...بوی بهشت می دهد...بوی تو را می دهد؛ عباس من...
¤
برمی گردم خانه. تمام وجودم از سرما می لرزد. امروز برای جبهه كاری نكرده ام. دلم قرار ندارد. حیاط را نگاه می كنم. چشمم می افتد به بشكه نفت...هر چه نفت مانده در نصف یك گالن سه لیتری جای می دهم و می روم به سمت در پشتی مسجد، پایگاه جمع آوری كمك های مردمی، رویم نمی شود دست كسی بدهم گالن نیمه پر را. محكم رو می گیرم و سریع گالن را می گذارم لا به لای وسایل دیگر و برمی گردم...
¤
نزدیك غروب است. هوا سرد است و من برای هزارمین بار شاید، هوای با تو بودن زده است به پیكره احساسم. دارم از سرما كه نه از بغض می تركم. زانوهایم را گرفته ام توی بغلم و مثل مرده ها چشم دوخته ام به حیاط پر برفمان از پشت شیشه پنجره....
فردا پنج شنبه است. چند صدمین دیدار من و تو در گلزار شهدای بهشت زهرا «سلام الله علیها»، قطعه...هر روز كه از خواب بیدار می شوم كارم این شده كه مرور كنم ثانیه به ثانیه از روزهای با تو بودن را...عجیب است عباس جان این خاك سردی ندارد و این شعله در قلب من آرام نمی گیرد. انگار رفتنت تازه اتفاق افتاده و من مثل همان روزهای اول بی قرارم و فقط دلتنگی ام بیشتر از دیروز است...
¤
رد خونت روی دیوار هنوز پس از این همه سال پر رنگ است. و من هنوز نجوا می كنم با این رد خون...و چقدر این خون تازه است و چقدر تو انگار حضور داری كنار این رد خون...نه فكر كنی ناشكری می كنم یا صبور نیستم. نه عباس جان. اینجا كه كسی نیست گاهی شكایت می كنم پیش خدا و می گویم نمی شد عباس كمی بیشتر پیش من می ماند؟ جای كسی را تنگ كره بود مگر؟ به قول تو لیلایم دیگر...مجنون می شوم گاهی و صدایم كه به جایی نمی رسد در گاه خدا را می كوبم كه اتفاقا چقدر هم حوصله دارد خدا... خودمانیم نمی شد این قدر مرا زود تنها نگذاری؟ بدون تو احساس پوچی گاهی همه وجوم را می گیرد. با خودم فكر می كنم چه پوست كلفت شده ای لیلا...بدون عباس نفس می كشی؟ بدون عباس راه می روی؟... عباس، لیلای دل نازك تو این روزها خیلی پوست كلفتشده...فكرش را بكن من در شهری زندگی می كنم كه...نه عباس! اگر می بینی كه خودت ببین، من دوست ندارم با تو از بدی زمانه بگویم. من فقط برای تو از خودم می گویم و عشقی كه دوست داشتم بودی در كنارم و می دیدی چگونه نثارت می كنم. من برای تو می خواهم فقط جنون لیلا را بدون عباس روایت كنم و این چه عاشقانه ای خواهد شد! عاشقانه بدون معشوق...و چه تلخ است طعم فاصله هایی كه هیچ كس از عمقش باخبر نخواهد شد...
و من چقدر بدون تو تنهایم عباس لیلا...
***********
راستی مطلب بعدی کمی مربوط به انتخابات خواهد بود!!!