تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - کجا میرید؟ کربلاء
شنبه 17 دی 1390

کجا میرید؟ کربلاء

   نوشته شده توسط: احمد    

"فشار دشمن زیاد بود و همین باعث افت روحیه نیروها می‌شد. باید برای تقویت روحیه‌های بچه‌ها کاری انجام می‌شد. ناگاه او از راه ‌رسید. با همان پاترول فکسنی‌ و بلندگویی که بر بام آن قرار گرفته بود. حاج‌بخشی می‌آید با سربندی بر سر و گلاب‌پاش بزرگی بر دوش و عطر و بسته‌ شکلاتی در دست. هنوز از راه نرسیده شعار ‌داد «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچه‌ها بیرون می‌آمد و در پاسخ او فریاد می‌زدند «دشمن!». ـ کی بریده؟ ـ آمریکا ـ کجا می‌رید؟

با این شعار، لبخند بر لبان خشکیده بچه‌ها می‌نشیند و همگی، با یک صدا فریاد می‌زدند؛ -کربلا، - منم ببرید، - جا نداریم!"

 

از همون اول بهت میگفتم، عباس جون، پسرم، جیب منو نزن، خوب نیست، خدا میسوزونتت، ولی تو انگار نه انگار، آدم بشو نبودی، دم به ساعت یکی از اون بسته ها رو کش میرفتی.....

 اون نادر هم مثل تو بود، هر وقت تو اون ماشین ، میشست منو خالی میکرد و بهش میگفتم آقا نادر، این کار خوبی نیست، خیر سرت مرد خونواده ای، من دخترمو به تو سپردم لا اقل بگو چند تا از اون  شکلاتا از تو داشبورد بلند کردی، نگی میسوزیا؟ نمیگفت که نمیگفت....

دو تا تونم حقتونه! اینقدر این بابای پیرتون رو اذیت کردید که اون بلا سرتون اومد......

 

راستی عباس اون باغ گیلاس یادته؟ که هر دفعه میدیدمت بالای درخت بودی و تا با چوب دنبالت میکردم، فراری میشدی؟ برای رزمنده ها جعبه جعبه ازش برمیداشتم میبردم، انگار کم نمیشد. خیلی هم خوشمزه بود، میوه هاش بعد از جنگ نمیدونم چی شد، یکدفعه باغ هم شروع کرد به خشک شدن...خیلی بهش رسیدم اما دیگه باغ نشد که نشد....

تو دلم اینقدر به شما بد و بیراه میگفتم که اینا برا باغ منم نقشه کشیده بودن، همه چیزمو بردن بی معرفتا....

 

 آخرش هم کار خودتون رو کردید، منو جا گذاشتید که هیچ ، همه دار و ندارم هم بلند کردید....

 

 از همون موقع که به بچه ها یاد دادید که بین  خودشون جایی برا من باز نکنن و همش بگن "جا نداریم"، تو حسرت اینکه یه بار با دستای خودم حال شما دو تا رو بگیرم مونده بودم و دنبال یه راهی میگشتم که حسابتون رو برسم.....

خب با اینکه از دستم در رفتید  ولی گراتون رو دارم.....

 

بعضی وقتا اینورا هم رویت میشید مثل همین چند وقت پیش، سال ۸۸

 همون روزا بعد  اینکه از بیمارستان مرخص شدم به این خواهرت میگفتم: آقا به کمک نیاز داره و تنهاست، بسیجی ها باید وارد شوند...

خودم دیدم که با همون رفقای جیب زنت اومده بودی وسط خیابون،با همون لباسای خاکی، اون نادر فلان فلان شده هم پیشت بود، من موندم این همت و شهبازی و متوسلیان و... پیش شماچیکار میکردن؟ اونا که بچه های خوبی بودن....

تا اومدم به خودم بیام رفته بودید،همتون.....

 ولی خوب آمارتون رو داشتم، میدونستم کجا باید گیرتون بندازم، همونجایی که همیشه میگفتید میخاید برید: کربلاء.....

حالا که پیداتون کردم،وقتشه حسابمون رو تسویه کنیم.....

 یا میرید به ازای هر دونه گیلاس و شکلاتی که بلند کردید، پیش ارباب شفاعت منو میکنید یا اینکه از رضایت پدر، خبری نیست که نیست، بی خودم گریه و زاری نکنید که حالشو ندارم.....

 

شادی روح حاج ذبیح الله بخشی صلوات