تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل - آن روز كه بابا رفت...
سه شنبه 13 دی 1390

آن روز كه بابا رفت...

   نوشته شده توسط: احمد    

نشسته ام روبروی مادرم، مادری كه سن و سالی ندارد اما صورتش پیر است، دستهایش هم...
ضخامت عینكش به اندازه ته استكان چای است. همان استكان های لنگه به لنگه كه من رویم نمیشود جلوی مشتری های مامان بیاورم.
نشسته ام روبروی مادر و یاد روزهای كودكی می كنم. یادش به خیر... دستم را می گرفتم به لبه پارچه ای كه از زیر سوزن چرخ خیاطی رد می شد و به خیالم كمك مادر بودم. فكر می كردم اگر این سر پارچه را نگیرم پارچه رد نمی شود از زیر سوزن چرخ...
مادر لباس می دوزد و گاهی زمزمه می كند...«تن آدمی شریف است به جان آدمیت /نه همین لباس زیباست نشان آدمیت...»
آن روزها گاهی دور از چشم مادر آن لباس های زیبا را می پوشیدم و شاید ساعت ها به این فكر می كردم كه براستی تن آدمی شرافتش به این لباس نیست؟ كه اگر نیست چرا سارا دختر اشرف خانم ،وقتی این لباس ها را كه تازه! مادر من آنها را دوخته است می پوشد و جلوی من ژست آدمیت می گیرد...
حالا كه فكر می كنم می بینم چقدر دغدغه های كودكی پیش پا افتاده بود در مقابل تنهایی امروز دستهای چروك مادر و عقده های تمام نشدنی من...
روبروی مادر می نشینم و یاد می كنم روزی كه پدر می رفت كه دیگر برنگردد ...یاد كاسه آبی كه پدر نوشاند به من و من همه اش را سر كشیدم از سر تشنگی، از سر عطش، عطش شاید... امروز می فهمم عطش بی پدری...
كاسه را به مادر داد و مادر...از آن لحظه او فقط چشم های بارانی اش را یادم هست... و این آخرین بده بستان من و بابا و مامان بود...آخرین ثانیه های با هم بودن... یادم هست وقتی بابا نیامد، به مادر می گفتم تقصیر من است؛ شاید اگر من همه آب را نمی خوردم، اگر پشت سر بابا آب می ریختم، او بر می گشت. مادر اما چشمه زلال محبت بود و با نگاه باز بارانی اش مرا تسلا می داد...
یادم هست روزی كه پدر را توی آن تابوت سه رنگ شده با پرچم، آوردند توی حیاط مسجد من مات و مبهوت بودم و وقتی صورت بابا را دیدم دستم را گرفتم جلوی دهانم و چند قدمی عقب عقب رفتم، نگاه دوستان بابا به من بود و نگاه مادر هم...پدر اما سوی نگاهش رو به آسمان بود... باورم نبود كه بابا جلوی این همه آدم از توی آن تابوت بیرون نیاید...توی عالم بچگی فكر می كردم اگر به پایش بیفتم و زار بزنم بابا حتما دلش نمی آید تنها دخترش جلوی این همه آدم اشك بریزد و بلند می شود و می گوید همه اینها یك بازی كودكانه بود دختركم!
مثل آن روزها كه مرا بر دوش می گرفت و دور حیاط می چرخاند و هر چه می گفتم بابایی بسه خسته شدم اصرار می كرد كه با زبان اسب ها با او حرف بزنم و وقتی نمی توانستم بازی تمام می شد؛ به همین سادگی...
آن روز آنقدر پای تابوتش ضجه زدم، آنقدر با او حرف زدم، آنقدر دست هایش را بوسیدم كه از هوش رفتم...
باورتان می شود هنوز هم گاهی فكر می كنم اگر آن روز بیشتر به بابا التماس می كردم بلند می شد! تو می گویی نمی شد؟
صدای چرخ خیاطی و حركت آرام دستان مادر، دوباره مرا به اتاق كوچك خانه باز گرداند، اتاقی كه پدر از بالای طاقچه همیشه دارد به ما نگاه می كند...