تبلیغات
رندانه آخر ربودی جامی ز خمخانه دل‏░خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل
چهارشنبه 21 اسفند 1392

دو پرده درد...

   نوشته شده توسط: احمد    

پرده اول
اصلا سبک زندگی‌مان بدجوری عوض شده، اصلا دیگر یادمان رفته تا همین چند سال پیش چطور زندگی می‌کردیم. یادمان رفته که همه نباید مثل هم زندگی کنند و به خاطر نگاه مردم، خودکشی کنند اما همان‌طور زندگی کنند که برخی از اعیان و اشراف.
اصلا معلوم نیست این همه رسم بیجا از کجا آمده که مثلا دو هفته مانده به عید، همه در خیابان‌ها و پاساژها و بازارهای مختلف سرگردان باشند و مشغول انجام فریضه واجب «خرید کردن». چه کسی گفته برای شب عید ما باید میلیون‌ها تومان پولی که با زحمت به دست آمده و می‌شود پس‌انداز کرد را بریزیم پای اجناسی که یا بنجل است و یا در طوفان شب عید به شکل نجومی افزایش قیمت داشته؟ چه زمانی قرار است زندگی ما معقول شود و بر اساس نیاز، مصرف کنیم و نه بر مبنای همرنگ جماعت شو! معلوم نیست چه کسی باید ترمز این مصرف زدگی وحشتناک ما را بکشد که این قطار زندگی از دره و سقوط فاصله بگیرد؟
پرده دوم
ابرهای دلتنگی در سینه ام خیمه زده اند و توی گلویم باران، بغض کرده است. از کلمه وتردید، پُرم. چشم هایم روی آستین های تَرم می ریزد. از زرق و برق شهر و خیابان هایش که اگر نبود غیرت کفرستیز و حماسی‌ات، حالا غریبه ها در آن جولان می دادند؛
خسته ام. نَفَس هایم بوی آه می‌دهند در غم جاذبه خاک. می خواهم خانه دل بتکانم. دلم این «شهیدآباد» دیری‌است بهانه تو را می‌گیرد و نامت را عاشق شده است و این عاشقی شاید بهانه خوبی باشد تا رخصتِ «سلام» گیرم و قطعات کوچکِ آینه واژه ها را به مهمانی بومِ این صفحات بیّاض بخوانم و کبوترانه، دل نگاری کنم  تویی را که بی نقاب از قاب عکس ها و پوسترهای خوش آب و رنگ این یادمان وآن یادواره، بارها به من لبخند زدی تا باور کنم لبخندی را که خلاصه همه خوبی هاست؛ تا باور کنم همه لبخندها، بی حوصله واجباری نیستند!...
نمی دانم نوای بی نوایی من ِ جنگ ندیدهِ جامانده پشتِ خاکریزِ جان را می شنوی یا باید این نامه را به دست آب بسپارم؟ نجوای مرتعش منی که چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم و به روایت آن راوی فتح وشهادت، «میّت قبرستان عادت وتعلقاتم و گمگشته  فراموش خانه نَفس!» منی که  در چنبره مدرنیته و ماهواره و مانیتور و سلطه و سیطره ماشین و منیت و مصلحت و حصار اندیشه های تنگ، اسیرترینم و حرف های گفتنی ام بیشتر به درد نگفتن می خورد! منی که باورهای خاکی شده و زمینی‌ام، دست و پایم را سخت در گِل نشانده و انار دلم را ترکانده و تا سرحد مرگ،دلتنگم کرده است؛ منی که نَه رنگ وارنگ آژیرهای واقعه را شنیده‌ام و نه سوت خمپاره ها و غرش مسلسل ها؛ حتی گلاب ِبدرقه و اسپند اتوبوس های «سوی دیار عاشقان» هم مشامم را نوازش نکرده است؛ هر چند، تا بخواهی تریلی های پرچم پوشی را به تماشا نشسته ام که بر نازکای حریری بال ملائک، قهرمانان را به میعادگاه می بردند؛ قهرمانانی که در آوردگاه عشق، نَفَس هاشان را بخشیدند و پیشمرگ شدند؛ مبادا نَفس ِ شهر در سینه سنگین شود؛ مبادا آرامش خواب شهر برهم بخورد، مبادا...
تا بخواهی تاب دادن تابوت های معصوم و مختصرِ کفن شده در نماد سه رنگِ تنها نگین سلیمانی خاورمیانه بر بی تابی شانه هایی لرزان، تاب و توانم را ربوده است؛ تا بخواهی آغوش هایی را می شناسم که سال ها برای بازگشتِ مشت خاکی و پلاکی یا حتی اندک خاکستری بی نام و نشان از شمشاد قامتی نستوه تا شعاع رهایی باز مانده اند. چشمان خیره به در ِمادرانی را دیده ام که هر روز عصر، دانه های تسبیح دل را در دست گرفته  و آرامش دیریابشان را از ابرها هم ابرتر شده اند. از حنابندان دامادهای بی بازگشت به حجله و از خودگذشتگی های عادت شده و ایثارهای بی‌بدیل، از خمسه خمسه هایی که زمین را شخم می زد و حرارت و هُرمِ هزار هزار درجه ای فسفری ها و تاول لباس هایی که در پای خاکریز، قد کشیده بودند، حکایت ها و روایت ها شنیده ام و اشک مهتاب باریده‌ام. خلاصه کنم؛ سال هاست به نوازش ترکش های نوستالژیک آن جنگ ایدئولوژیک - که تا ایده ها زنده اند، خاتمه نخواهد یافت – راضی شده ام و همین، همه وجودم را می سوزاند. دلم می سوزد به حال این دل تنگ که حتی نمی داند چه طعمی داشت آن روزهایی که تو، چونان دیگر یاران رفته و مانده ات، حدیث ولا را در نفیر تیر شنیدی و سر به سودای عنایت یار، سوز زخم را در میدان بلا با تبسم و شوق، پذیرا شدی و خون پاک ات را در ساغر ارادت به یگانه خریدار جان های ملتهب ریختی و خُمخانه یقین آکنده کردی. دلم می سوزد چون هنوز که هنوز است نمی دانم دل کندن از دنیا، بال نمی‌خواهد. من بی بال پریدن به سمت هر چه عشق و هر چه سبز را نمی فهمم. من پرهای پریدنم را بر سنگفرش آرزوهای برآورده نشده لگدمال کرده ام. آخر پرواز، دل می‌خواهد که من ندارم. دو دهه و 5 سال گذشته و من نمی دانم شهادت ، فقط به آسمان رفتن نیست که به خود آمدن است. دلم می سوزد چون شهادت از من می‌گریزد چونان که من از مرگ! دلم می سوزد ...
نمی خواهم الفاظ و واژگان را به بازی گیرم؛ این ها حرف هایی است که خیلی ها خجالت می کشند بر زبان آورند اما من می‌خواهم این دلواژه های نارس و سترون را برای چون تویی قلمی کنم شاید زلال شوم از پای افزاری که سراسر، تعلق است و رنگ!
«من تو را نه می گریم  و نه می خندم؛ می گریم بر چشم هایم که جز قبله و قربانگاه تو را دیده است و می خندم به اشک هایم که جز به دنبال تو دویده است» تو که زمینی بودی اما زمین گیر، هرگز. تو که فرشته تر از ملائک ، بال های ققنوسی و پر از آیه ات را به طوافِ هشت شمعِ هفت شهر عشق گشودی و آسمان شدی؛ نَه، آسمان ماندی و رؤیای پَر . تو که آن چه یافت می نشود را یافتی و حالا همه تعلقت به دنیا ، قطعه سنگی مرمرین و ویترینی آلومینیومی است که مادر درآن برایت سفره عقد آراسته! تویی که شش دانگ مُلک شفاعت، نتیجه داد و ستدت با خدای حسین (ع) است ، ضمانتم کن تا فراموشت نکنم که فراموشی، بد دردی است. دردی که عادت هر روزمان شده؛ من، تنها اُمیدم به حبل دعای توست تا به وزش نوازش آن خالق شهادت آفرین، همچنان و هماره عمر، در پی اُفق نگاهت باشم و ضربان قلبم تا آخرین دَم با دَم مسیحایی و نگاه بصیرت افزای آن سید زهرایی ضرب گیرد تا اگر چرخه بلیات به میدان کشاندم ، قلم و قدم خود را جز به طلای تبسم علمدارعلوی تبار انقلاب نفروشم و سربلند بحران‌ها  باقی بمانم ؛ شاید در فردا و پس فردا های تاریخ ، متاع وجودم خریدنی شود و سیراب کند عطش کهنه این دیار را ...
دور و دراز شد این نامه و من باید به خودم بر گردم و در برابرت ببارم چرا که «پایان سخن، پایان من است؛ تو انتها نداری» ای شهید...


چهارشنبه 2 بهمن 1392

ساعت 25

   نوشته شده توسط: احمد    

باسمه تعالی



هیچ وقت با این دو نفر هم صحبت نشو:

از خود متشکر/ وراج

هیچ وقت دل این دو نفر را مشکن:

پدر/ مادر

هیچ وقت این دو کلمه را بر زبان میار:

نمی توانم/ بدشانسم

هیچ وقت این دو کار را انجام مده:

دروغ / غیبت

هیچ وقت این دو جمله را باور مکن:

آرامش در اعتیاد / امنیت دور از خانه

همیشه این دو جمله را به خاطر بسپار:

آرامش با یاد خدا / دعای پدر و مادر

همیشه دو چیز را به یاد بیاور:

دوستان گذشته / خاطرات خوب

همیشه به این دو نفر گوش کن:

فرد با تجربه / معلم خوب

*

یادت باشد در دنیا تکرار هیچ چیز جز نماز زیبا نیست.

ضمن اینکه هرگز نمازت را ترک مکن، میلیون ها نفر زیر خاک

بزرگترین آرزویشان بازگشت به دنیاست: تا سجده کنند!

*

خدایا مرا دست بگیر و ببر... پیش از آنکه مردم مرا سر دست در کوچه ها ببرند.


سه شنبه 26 آذر 1392

"این مكان به دوربین مدار بسته مجهز شده است."!!!

   نوشته شده توسط: احمد    

همه چیز از جایی شروع می شود که فراموش می‌کنیم یعنی یا غرق در روزمرگی می شویم یا اینکه یادمان می رود حساب و کتابی هم هست. شاید به خاطر این باشد که خیلی مادی گرا شده ایم و همه چیز را باید با چشم سر ببینیم. آنقدر که در فضای این ابزار مدرنیته و جامعه جهانی اطلاعات و ارتباطات غوطه ور شدیم همه چیز را هم بر همین اساس می سنجیم و... جایی نوشته بودند: گویا كاركرد جمله «این مكان به دوربین مدار بسته مجهز شده است» خیلی بیشتر است از «عالم محضر خداست. در محضر الهی معصیت نكنیم.»
واقعا آنقدر كه ما از مردم و دوستان و جامعه خود شرم داریم، از خدا هم شرم داریم؟
البته شرم كه نه. بیشتر نگران آبرو، ‌وجهه ‌و شخصیت خودمان هستیم. آنقدر كه ظاهرمان با باطنمان متفاوت است. آنقدر كه هیچ‌وقت جرات نداریم كارهایی را كه در خلوت انجام می‌دهیم، در جامعه انجام ‌دهیم. اصلا دنبال كارهای خیلی شخصی نگردید. طوری كه در خانه غذا می‌خوریم، در مهمانی و رستوران نمی‌خوریم. طرز حرف زدنمان یا رفتارمان در خانه اصلا شبیه رفتارمان در اداره نیست.  فكر‌ها و آرزوهایمان را بلند بلند نمی‌گوییم، چون آبرویمان می‌رود اگر مردم بفهمند چه فكرهایی در سر داریم. یاد پسر بچه نقاش داستان افتادم كه با نگاه كردن در چشم افراد آرزوهایشان را نقاشی می‌كرد. بچه‌ها خیلی سریع دور پسر بچه جمع می‌شدند، چون می‌خواستند به آرزوهایشان كه بادكنك، توپ و عروسك بود برسند. اما بزرگترها جرات ظاهر شدن جلوی پسر بچه را نداشتند. چون چشم به مال و جان و ناموس دیگران داشتند. نمی‌خواستند به راحتی آبرویشان جلوی مردم برود.
دست‌درازی به مال و ناموس مردم و خوردن حق دیگران، چیزهایی است كه در خلوت به راحتی انجام می‌دهیم و جلوی دیگران برای موجه نشان دادن خودمان، نه. كاش دوربین مدار بسته‌ای هم بود كه به جز خدا، خودمان هم می‌توانستیم اعمال خودمان را ببینیم. وقاحت برخی فكرها و اعمالمان را در خلوت می‌دیدیم و شاید از خودمان خجالت می‌كشیدیم. چه بسیار كارها كه ظاهرا در محضر خداوند جایز است و در جلوی دوربین مدار بسته نه.
مشکل از جایی شروع می شود که نقش دین و حضور حضرت حق در زندگی ما کمرنگ می شود و تنها به وقت گرفتاری دست و نگاه و دلمان به سمت آسمان می رود. این ناسپاسی و ناشکری را او البته مقابله به مثل نمی کند اما وای از روزی که ما را به خودمان واگذار کند...دیگر خودمان هم به خودمان رحم نمی کنیم. کاش «عالم محضر خداست» را همیشه جلوی چشممان می​‌دیدیم...


سه شنبه 12 آذر 1392

آقای بازیگر...

   نوشته شده توسط: احمد    

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می‌شد، وقتی می‌گفتند : چرا دیر می‌آیی؟ جواب می‌داد: یک ساعت بیشتر می‌خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی‌گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
*
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می‌زد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ‌های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود .
*
مرد هر زمان نمی‌توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آن ها می‌خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست.
یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند .
*
مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می‌کشید، به فکر فرو رفت ...
باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می‌کرد ! ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :
از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاس هایش را مرتب تشکیل می‌داد، و همه سفارشات مشتریانش را قبول می‌کرد!
او هر روز دو ساعت سر کار چرت می‌زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می‌رفت، دست هایش را به هم می‌مالید و با اعتماد به نفس بالا می‌گفت: خوب بچه‌ها درس جلسه‌ قبل را مرور می‌کنیم !
سفارش‌های مشتریانش را قبول می‌کرد اما زمان تحویل بهانه‌های مختلفی می‌آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده و ده‌ها بار به خواستگاری رفته بود ...
*
حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و تازه مشتریان خودش هم مثل روزهای اول زیاد شده اند!
اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است؛ مثل خیلی از مردم!

 


سه شنبه 14 آبان 1392

سلام بر محرم

   نوشته شده توسط: احمد    

با عطش وارد شوید! اینجا زمین علقمه است
مجلس لب تشنگان حضرت سقا به پاست
جمع بی‌پایان ما را نشمرید آمارها!
جمع ِ ما هر جور بشمارید هفتاد و دو تاست
جای دنجی خواستی تا با خدا خلوت کنی
این حسینیه که گفته کمتر از غار حراست؟
اشک را بگذار تا جاری شود شور افکند
هرچه پیش آید خوش آید، اشک مهمان خداست
اذن میدان می‌دهند اینجا به هرکس عاشق است
با رجزهای ابالفضلی اگر آمد سزاست
هروله در هروله این حلقه را چرخیده‌ایم
های! ای هاجر! بیا در این حرم، اینجا صفاست
شورِ ما را می‌زند هر تشنه کامی گوش کن!
حلقِ اسماعیل هم با العطش‌ها همصداست...


دوشنبه 8 مهر 1392

ازین به بعد برای بچه ها، هم مادری و هم پدر...

   نوشته شده توسط: احمد    

تقدیم به همسران بزرگوار شهدا


نفیسه چشم از چشم علیرضا برنمیداشت...

علیرضا یک ریز داشت سفارش میکرد...

اما نفیسه ساکت ساکت بود.

شاید علیرضا انتظار داشت یکی از این حرفها را از نفیسه بشنود:

آخه ما رو به کی میسپاری؟ کاش یه دستی به سر و روی خونه می کشیدی بعد میرفتی، زود به زود برام نامه بنویس، در اولین فرصت برگرد مرخصی....

صدای سوت قطار به نشانه حرکت بلند شد،

و علیرضا نگران از این همه سکوت نفیسه بود،

قطار آرام آرام شروع به حرکت کرد و نفیسه فقط یک جمله گفت:

"سلام من را به فاطمه برسان"


یکشنبه 31 شهریور 1392

پاییزانه

   نوشته شده توسط: احمد    

اول
اگر باران می آمد، به همان بهانه كودكی باز باران با ترانه به حیاط باغچه اناری مان می رفتم و پای گل های داوودی لب حوض می نشستم و قاطی باران، هق هق می كردم و نم نم چشم هایم سهم ماهی های باله نقره ای حوض فیروزه می شد و گوشه لباسم، دستمال كاغذی تا مادرم نم چشم هایم را نشناسد!
حالا كه آسمان هم، خانه خورشید شده و لبخند رنگ پریده ملیح پاییزی اش را نثارمان می كند تا كمی دیرتر، هوای شال گردن و كلاه به سرمان بزند، هق هقم را سهم گل های بالش می كنم و من هم باران می شوم برای داوودی های پارچه ای... شاید یك روز قد بكشند!
صبح كه می شود چشم هایم نم ندارد... مادرم می گوید: «دیشب دوباره خواب باران دیده ای؟ دختر! چه قدر خواب هایت دنباله دار شده اند! راستی عصر می خواهم بروم بازار برای بالش ات ملحفه جدید بخرم، بس كه گل هایش باران خورده اند رنگ و رویشان پریده! تو هم می آیی؟»
با خودم می گویم تقصیر آسمان است! اگر باران می آمد به همان بهانه كودكی باز باران با ترانه به حیاط باغچه اناری مان می رفتم و هق هقم سهم ماهی ها و داوودی های لب حوض می شد و رنگ و روی گل های بالشم نمی پرید!
مادرم می گوید این بار ملحفه گل دار نمی خرم! آبی ساده... رنگ آسمان چه طور است؟ می گویم می شود آسمانش باران هم ببارد؟
می گوید، دلت نمی خواهد خواب آفتاب ببینی؟
هر وقت باران آمد، به همان بهانه كودكی باز باران با ترانه به حیاط باغچه اناری برو و هق هق ات را قاطی باران كن و گوشه لباست را دستمال كاغذی تا من، نم چشم هایت را نشناسم!
دوم
بعضی وقت ها یادت می رود موهایم را شانه كنی و از بوته یاسی كه روی دیوار آجری خزیده و كوچه را سرك می كشد چند گل بچینی و لای موهایم بكاری؛ بعد دستت را قاطی آب حوض كنی و موهایم را شبنم بپاشی و قاه قاه با هم بخندیم، آن قدر كه خواب صورتی ماهی قرمزها كه یك گوشه دنج كز كرده اند را به هم بزنیم و بعد تو بگویی هیس!
بعضی وقت ها یادت می رود برای من و عروسك پارچه ای ام سارا، زیر شرشر ابرها بستنی قیفی بخری تا من و او با هم كنار بخاری نفتی، بستنی لیس بزنیم و سه تایی مان قاه قاه بخندیم!
بعضی وقت ها یادت می رود دمپایی پلاستیكی صورتی ام را جفت كنی تا «پابرهنه تا ماه» ندوم! یادت است همیشه می گفتم ماه را برایم می گیری؟ می گفتی اگر ماه، مال تو شود آن وقت ستاره ها تنها می مانند! تو گریه ستاره ها را دوست داری؟ می گفتم پس بیا تا ماه، مسابقه دو بدهیم! می گفتی من كه یك جفت دمپایی صورتی ندارم!
می گفتم دمپایی ام مال تو! اصلا پا برهنه تا ماه می دویم! اما تو سكوت كردی و گفتی هیس! بعد هم برایم یك مشت ستاره چیدی و با همان سكوتت روی دامنم دوختی تا وقتی چرخ می زنم همه ستاره های آن بالا به دامنم حسودی كنند!
بعضی وقت ها یادت می رود دیكته شبم را بگویی كه من هم مثل همیشه، یواشكی سركی به كتاب فارسی ام بكشم تا یادم بیاید «تصمیم» را با سین بنویسم یا صاد! و تو نگاهت را شیرین، حواله تقلبم كنی و قاه قاه با هم بخندیم! و بعد هم به جای صدآفرین، یك سد آفرین پایین دفترم بنویسی و بگویی هیس!
بابا! دیشب، موهایم را شانه كردم؛ یك تاج از یاس های سر دیوار، لابه لایشان كاشتم و گلداری شان را با آب حوض، شبنم پاشی و بعد هق هق گریه ام را سر دادم، آن قدر كه خواب صورتی ماهی قرمزها شكست اما هیچ كس نگفت هیس!
دیشب، من و سارا عروسك پارچه ای ام زیر شرشر ابرها كنار بخاری نفتی، بستنی قیفی لیس زدیم و دوتایی بلندبلند گریه كردیم اما هیچ كس نگفت هیس!
دیشب از چوپان دروغگو، كوكب خانم و تصمیم كبری، دیكته نوشتم اما آن مرد نیامد و من با تصمیم «سین دار»، صد آفرین دیكته را گرفتم و هیچ كس نگفت هیس!
بابا!امشب می خواهم با دامن ستاره دوزی ام پابرهنه تا ماه بدوم و با تو آن بالا بالاها عكس یادگاری بگیرم! دوربینم را هم می آورم...
بابا!ماه را برایم می گیری؟ بگذار ستاره ها تنها شوند و گریه كنند... با هم گریه می كنیم! من و ستاره ها!
بابا!هیچ كداممان ماه نداریم!
سوم
پاییز روی شانه هایم تاب می خورد و با حقه رنگ هایش، چونان برگ های چنار، كف پوش می شوم به آسفالت كوچه و خیابان...
كلاغ ها شانه ام را خانه كرده اند و به رسم صاحب خانگی برایم سمفونی قارقار به اركستری پاییز حنابسته بر سرانگشتان می نوازند و من نه چون قناری می خوانم و نه چكاوك، الفبای قارقار را زمزمه می كنم تا در این پاییزكده من هم خوانده باشم!این روزها قاطی كلاغ ها قارقار می كنم...
قاطی چنارها از شاخه فرو می ریزم و نقش فرش برگباف ارغوانی زمین می شوم و كمی آن سوتر، زیر چكمه های سرخابی دخترك دبستانی كه با خس خس صدای گرفته اش « پاییزه و پاییزه/ برگ درخت می ریزه» را سر می دهد با همان جیغ خش خشی ام خرد می شوم و دخترك دستمال عطسه هایش را حواله ام می كند!
راستی در این رنگبازی های پاییز، چه رنگ پریده شده ام...
سوغاتش برایم نه نارنجی طعم گس خرمالوها بود و نه ترش و شیرین اناردانه هایش... پاییز، خودش را برایم سوغات شد... خودش كه آویزان از تنم همسایه ام شده... نه! هم خانه ام...این روزها من و پاییز، هم خانه ایم... هم سفره ایم... جمعمان جمع است... خانواده شده ایم...
هم خانواده... مترادف...خواستم یك ناهار را مهمانت كنم اما دیدم حیف است تو كه بوی بادام بن های چارقد بهار می دهی پای سفره رنگین پاییز بنشینی و نان و رنگ، لقمه بگیری... نان و حقه رنگ!
وقتی بوی بنفشابی زنبق ها به هوای دلت سرك كشید سراغم را بگیر و یك مشت، زمستان برایم بیاور! یك مشت، یكرنگی سفید زمستان... یك مشت از نرگس هایی كه پیشواز دی ماهی اش می شوند...
این روزها پاییز چه روی شانه هایم تاب می خورد و من چه رنگ پریده ام در این رنگبازی ها... به زمستان، پیغامم را برسان...
چهارم
دلم یك شناسنامه سیمانی می خواهد، شناسنامه ای كه با سرخی رنگ، اسم مرا هم گمنام بنویسد! مثل شناسنامه مهدی و حمید باکری! دو تا داداش همنام به نام گمنام!!! از همان هایی كه دیگر اسم پدرت اكبر، حمید، مش باقر، سیروس و كامران نیست! از همان هایی كه پدرت دیگر بقال، پست چی و حتی رئیس فلان اداره هم نیست!
از همان هایی كه تویی و فرزند روح الله بودن. نه روح الله، كارمند اداره ثبت یا دكتر روح الله... همان روح اللهی كه قاب كاهی صفحه اول كتاب فارسی، ریاضی و حتی زبانمان بود و نگاهش شیرین بیان تبسم تا شاید كمی دلهره یاد گرفتن جدول ضرب و قانون جاذبه از یادمان رود! گاه هم به دل بچگی مان می گفتیم امام كاش ما هم جای تو بودیم تا دیگر نمی خواست از جدول ضرب و قانون جاذبه سر درآوریم!
حالا تویی و فرزند همان روح اللهی كه می خواستی جای او باشی تا جدول ضرب و قانون جاذبه را یاد نگیری!
حالا تویی و شناسنامه ای كه س ن ات را نه فلان سال شمسی می گوید و نه قمری! حالا س ن تو را یك مشت استخوان، گمانه می زنند! ، یا ؟ چند ساله ای؟ راستی از اهالی خنكای اردیبهشت بودی یا رنگ پاشی پاییز؟
اهل كجایی؟ یادت هست گریه ات در كدام شهر، آمدنت را به مادر خنده داد؟ كدام بیمارستان؟ اصلا كدام مادر؟! كدام پدر؟!
حالا شناسنامه ات جدید شده! تك برگ است! نمی داند از كدام دیار، به دنیا سلام اول را كردی اما آب و خاك خداحافظی آخرت را می داند و می شناسد!
شناسنامه ات یك قبر سیمانی است!
اسمت گمنام! بابایت روح الله...
سن ات حوالی جوانی، نوجوانی... و فكه، شلمچه، هویزه، دهلاویه و خلاصه هر جا كه قصه خدا و شقایق چینی اش برای گلدان های خالی بهشت به راه بود، برگ آخر شناسنامه ات شد!
دلم یك شناسنامه سیمانی می خواهد، شناسنامه ای كه با سرخی رنگ، اسم مرا هم گمنام بنویسد!


سه شنبه 26 شهریور 1392

بوی بارون...

   نوشته شده توسط: احمد    

انگار روی عرش خدا پرسه می​زند
روحم که در حریم شما پرسه می​زند
این بی​نوا به سلسله مویتان قسم
تنها به عشق دام بلا پرسه می​زند
مثل دلم شکسته و صد تکه می​شود
وقتی که زیر آینه​ها پرسه می​زند
انگار می​دهند نشان ابروی تو را
تا در حیاط قبله نما پرسه می​زند
آهوی من نیامده تا ضامنش شوید
در حسرت کمند شما پرسه می​زند
عیسی که مردگان به دَمش زنده می​شوند
در محضرت برای بقا پرسه می​زند
این بیت آخر است ولی روح من هنوز
انگار روی عرش خدا پرسه می​زند


السلام علیک یا علی بن موسی الرضا


سه شنبه 19 شهریور 1392

او به ما نزدیک است...

   نوشته شده توسط: احمد    

مقامات و درجات انسان‌ها در فضائل و كمالات، منشأش اعمال انسان است. مردم هر كاری انجام می‌​دهند مقامشان، درجاتشان از آن كار مشخص می​‌شود. كار بد بكنند مقامات منفی و پست پیدا می‌​كنند. اگر طبق دستور خدا كار خوب انجام بدهند، مقامات و درجات بالاتر پیدا می ​كنند.
این انسان در طول زندگی آزادانه هر كاری بخواهد می​كند، توجه ندارد که همین كاری كه انجام می​‌دهد پایه مقامات و درجات او را تشكیل می‌دهد. وقتی می‌​میرد مشخص می​‌شود این كارهایی كه در طول عمر كرده است چه مقامی به او در ایمان و یا در شرك داده است.
بنابراین در اعمالی كه انسان انجام می‌دهد، اگر بخواهد نتیجه و درجه‌ای به بار بیاورد باید کاملاً دقت كند...
*
همه چیز خدا نزدیك متقین است، علمش، قدرتش «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ»...
معیّت خدا، نصرت خدا، یاری خدا، تفضّلات خدا، احسان‌ های خدا، نزدیك به متقین است یعنی آدم ‌هایی كه گوش به حرف خدا می‌دهند. طبعاً این – تفضّلات- از آدم‌های دیگر دور خواهد بود و اگر ما گناه بكنیم و انتظار رحمت داشته باشیم باید بنشینیم! معنی​اش این است. رحمت خدا همه جا را پر كرده است، اما معاصی مانع می‌شوند، اگر ما معصیت نكنیم رحمت خدا از همه چیز به ما نزدیك تر است اما اگر گناه كردیم همچنان محروم خواهیم بود.
*
خداوند راهی را برای بندگان مشخص كرده تا با پیمودن آن به كمال برسند و آن «بندگی و صراط مستقیم» است. و أن اعبدونی هذا صراط مستقیم. از اول بلوغ ما باید بنده صالح خدا باشیم. خداوند همه پیامبران را نیز عبد و بنده صالح خود تربیت و مبعوث می‌كند تا به مردم این معنا را یاد دهند و آن‌ها را بنده تربیت كنند.
خداوند در قرآن اطاعت از سه فرمان را واجب كرده است: «اطاعت از فرمان خود خدا، اطاعت از فرامین پیامبر، و من یطع الرسول فقد أطاع الله و اطاعت از اولی الامر، كسانی از خود شما كه حق دارند بر شما فرمان بدهند.
این سه فرمان امروز در رساله‌های عملیه آمده است. اطاعت این سه فرمان دنیا و آخرت را آباد می‌كند.
حالا چرا اطاعت از فرامین خدا سخت است؟
چون انسان گرفتار غرایز است و نفس امّاره بر او حاكم است. شیطان هم قسم خورده نگذارد انسان‌ها صراط مستقیم را بپیمایند. لاقعدن لهم صراطك المستقیم، یعنی كاری می‌كنم مردم گوش به فرمان خدا ندهند.
چون خدا دید مردم گرفتار چنین دشمنی هستند، تعداد زیادی آیات به عنوان تهدید از مخالفت فرمان خدا یا تشویق بر اطاعت فرمان خدا نازل كرد. تا انسان وادار به كار خوب و ترك كار بد شود. آیاتی كه عذاب‌های اخروی و نعمت‌های بهشتی را بیان می‌كند، این دسته آیات هستند كه به انسان كمك می‌كند در دو راهی اطاعت خدا و نافرمانی او جانب تقوی را ترجیح دهد. كم آیه‌ای پیدا می‌كنید كه در آن امر به تقوی وارد نشده باشد. امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌فرماید: خدا در اولین شریعتی كه نازل كرد به مردم دستور داد تقوی را رعایت كنیم. در قرآن كریم نیز همین مضمون آمده است: و لقد وصینا الذین اوتوا الكتاب من قبلكم و إیاكم أن اتقوا الله...
منافع مادی و معنوی تقوی در قرآن بیان شده است: و لو أنّ اهل القری آمنوا واتقوا لفتحنا علیهم بركات من السماء و الارض. اگر مردم مؤمن و متقن بودند، خدا به اندازه نیاز باران می‌فرستاد و زمین سبز می‌شد و أرزاق عمومی انسان‌ها به وفور یافت می‌شد. امام صادق علیه‌السلام فرمود: هرسال به یك‌اندازه باران می‌بارد، منتهی وقتی اهل منطقه‌ای گناه می‌كنند، خداوند سهم باران آن‌ها را به بیابان‌ها و دریاها می‌فرستد.
قرآن تقوی را در جنگ هم مؤثر معرفی كرده است: إن تصبروا و تتقوا لا یضركم كید هم شیئا.
یكی از آثار تقوای مستمر این است كه در تنگناهای دنیا برایش گشایش فراهم می‌شود. أنّه من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب، تقوی سبب می‌شود انسان راهی را برود كه از اول باید همان راه را برود، اما انسان بی‌تقوی ممكن است چهل راه طی كند و موفق هم نشود. موضوع كتاب آسمانی ما هدایت انسان‌ها به صراط مستقیم و اطاعت فرامین خداست كه از طریق انجام واجبات و ترك محرمات تحقق می‌یابد.
كار ما طلبه‌ها هم دو چیز است: اسلام‌شناس شویم و دین را به مردم یاد دهیم و خودمان به دانسته‌هامان عمل كنیم تا در جامعه تأثیر مثبت داشته باشیم.
آیت‌الله عزیزالله خوشوقت رحمت الله علیه


دوشنبه 18 شهریور 1392

باز هوای دلم بارانی است، صلی الله علیک یا اباعبدالله...

   نوشته شده توسط: احمد    

من هم همین را گفتم بهش، گفتم ببین دلت چه می گوید، خودت هم بودی همین را می گفتی... یادت هست؟ همیشه می گفتی دل یعنی قلب و قلب هم مصدر قلب است یعنی دگرگون كردن. می گفتی دل اگر بخواهد كاری بكند یك لحظه می تواند تمام وجود را به هم بریزد، اگر خدایی باشد.
می گفتی به دلت گوش كن زهرا، همان آخری ها وقتی می آمدم بهانه بگیرم، و وقتی گوش می كردم، می دیدم دلم تویی، می دیدم صدای دلم صدای توست اصلا اگر تو دل من نبودی، من كه بودم؟
دل را كه می گرفتم، تو را می گرفتم... حالا خوب است كه هیچ نمی گویی وگرنه می گفتی پاشو، پاشو خودت را لوس نكن، مجنون شده است برای من. اصلا مجنون، تو شدی، مجنون مجنون.
می گفتی زهرا نمی دانی این عشق چه حالی می دهد به زندگی آدم؟ و من اخم می كردم و می گفتم پس من چی؟
راستی جزایت را هم گرفتی آخر. خودت هر شب كه واقعه را می خواندی، می رسیدی به این آیه، بلند بلند تكرار می كردی: «و حور عین» و بعدش كه می رسیدی به «جزاءً بما كانوا یعملون»
در مقابل نگاه های چپ چپ من، می خندیدی و: «خب می خواهم بروم جزایم را بگیرم!»
می گفتی اگر با من آمدی كه به تكامل برسی حالا تكاملت از من گذشتن است؛ و حالا نوبت من بود می گفتم پاشو، پاشو خودت را لوس نكن، مجنون شده است برای من! اما تو برای من، مجنون نشدی محمد... خوب خودت را لوس كردی برای آن كسی كه باید می كردی، خوب خودت را نشان دادی... یادت هست خیلی كه اصرار می كردم می گفتی مگر می خواهم بروم بمیرم؟ تو چه رویی داشتی یا من نمی فهمیدم؟
- خانم، بشورم؟
آب را می ریزد از«شین» شهید تا «میم» آماده ایم و هی جارو را می كشد روی محمد و سعی می كند آب را از چالی «میم» تا «دال» بریزد بیرون.
- دستت درد نكنه، خوب شد.
نوازشت می كنم محمد، محمد من، كه محمد من نشدی آخر تو، گفتی از من دل بكن! می گفتی نگاهت نمی گذارد خمپاره ها بیایند طرف من... گفتی از علی اكبر كه بالاتر نیستم، امام حسین(ع) نگاهش را از علی برداشت، آن وقت تو همچین مرا سفت چسبیده ای كه انگار تحفه ام!
به خدا تحفه بودی، من نمی فهمیدم...
می گفتی كی می شود زهرا بیایی و ببینی نمی توانی بدن مرا جمع كنی... و آنوقت بغض می كردی و می گفتی ای خدا... كاش آن وقت ها دردت را می فهمیدم، محمد!
آن اول ها خیلی بچه بودم، نه؟
آهان این را داشتم می گفتم، گفت تو باید اجازه بدهی و بیایی مدرسه، گفتم اگر دلت راضی شد بروی من هم میایم، می دانی می ترسم بشود عین آن اول های من برود و نداند كجا می رود و آن وقت مثل من بچگی كند... تو اگر بودی اجازه می دادی؟ تو هم بودی همین را می گفتی.
می گفت وقتی به خانم معلم گفتم جزیره مجنون هم می برید؟ فهمید بابا جزیره مجنون شهید شده، گفت آره، نخوان ببرنمون هم خودم می برمت.
این را كه گفت من بیشتر مردد شدم، می ترسم تو را نفهمد و مجنون ت را، درست مثل بچگی های خودم. شب آخر وقتی نشستی با من حرف زدن دیگر فهمیدم كه نمی توانی بمانی
گفتی زهرا بزرگ ترین آرزوت چیه؟ گفتم: هان می خواهی برآورده كنی و بروی ؟
همان لحظه به سرم زد بگویم بمانی و با هم، شب جمعه ای برویم كربلا آنجا برایم روضه علی اكبر بخوانی... گفتم و بعدش دیدم داری آرام آرام اشك می ریزی. گفتی به خدا زهرا كربلا همین جاست، كجا برویم؟
گفتم پس مجردی می خواهی بروی ناقلا؟
می خواستم بگویم به خدا محمد من دلم نمی آید... گفتم الان گیر می دهی كه اسم این را نگذار دل. و من می دانستم حرف رفتن است، هیچی نگفتم.
رفتم كتاب دعایت را آوردم و دادم دستت گفتم حالا زیارت عاشورا را بخوان تا ببینیم.
گفتی اصلا من می خواهم امشب روضه علی اكبر(ع) نخوانم
هر شب زیارت عاشورا را كه می خواندیم می رسیدیم به «علی اولاد الحسین» شروع می كردی روضه علی اكبر خواندن هر شب می خواندی هی هم همین را تكرار می كردی «جوانان بنی هاشم بیایید...» و خودت هر شب هم بیشتر از من گریه می كردی...
كاش آن روزها می فهمیدم توی دلت چه می گذرد محمد، كاش بزرگ تر می شدم. گفتی امشب روضه وداع می خوانم می خواهی بخواه نمی خواهی نخواه...
آن شب دعا كردم و گفتم خدایا حداقل به من یك چیزی نشان بده كه راضی شوم. خدایی، همه دیدنی ها را تو دیده بودی و از من می خواستی چشم بسته، ندیده و نشنیده تو را بدهم و ندانم چه می گیرم؟ همان لحظه دعا كردم.
زیارت كه تمام شد و رفتیم به سجده، سر كه برداشتم دیدم بلند نمی شوی فقط صدای هق هق ت می آمد و شانه هایت می لرزید. از گریه ات گریه ام گرفته بود. اصلا به بچگی و بیچارگی خودم گریه می كردم گفتم خیلی زرنگی محمد خیلی!
نگاهم كردی گفتی به خدا زهرا، دیگر یك لحظه هم نمی توانم. گفتی اگر بگذاری بروم قول می دهم قول می دهم شفاعتت را پیش امام حسین(ع) بكنم پیش علی اكبر بكنم...گفتم حالا همچین می گوید كه انگار واقعا پیش امام حسین(ع) راهش می دهند.
گفتی بالاخره كه نوكر را نشان ارباب می دهند. گفتی و دوباره گریه ات گرفت.
- خانم بفرمایید.
تو كه نمی خوری اما خدایی این تبرك است شبهه مبهه ندارد! هربار كه می آیم اینجا دقت كرده ای همین حرفها را می زنم، آمده بودم مشورت كنم برای رفتن فاطمه ها... بروم تا نیامده از مدرسه بگویم بابایت هم می گوید به دلت نگاه كن!
آخ راستی امشب شب جمعه است باید برویم دعای كمیل خانه شهید... تو كجایی امشب؟

********
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست           در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

بنده پیر خراباتم(حسین ع) که لطفش دائم است        ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست


چهارشنبه 13 شهریور 1392

تاریخ انقضاء ندارد!

   نوشته شده توسط: احمد    

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، انگار نه انگار رفتنی هم در کار هست. غرق شده‌ایم در زندگی و تنها صبح را شام می کنیم و شام را صبح...تقریبا داریم ربات می‌شویم اما خودمان خبر نداریم.
سبک زندگی ما عجیب و غریب شده و تقریبا سبکی در کار نیست و هرکسی هر طوری بشود گذران عمر می‌کند...
خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم.
خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی به ندرت دعا می کنیم.
خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و گاه خیلی زیاد دروغ می گوییم...
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛
تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرما. ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریک​تر...
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم!
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر... زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است؛ *از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید؛ عباراتی مانند “یکی از این روزها” و “روزی” را از فرهنگ لغت خود خارج کنید...
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمی​دانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد...
یادمان نرود که عمر ما تاریخ انقضا ندارد، بی تاریخ می​آید و می​رود؛ حسرت تنها سوغات زندگی دنیایی ما نشود!


سه شنبه 18 تیر 1392

حواستان باشد...

   نوشته شده توسط: احمد    

خدا نکند انسان به امراض بی درد مبتلا گردد. مرض هایى که درد دارد انسان را وادار مى‏ کند که در مقام علاج برآید؛ به دکتر و بیمارستان مراجعه کند؛ لیکن مرضى که بی درد است و احساس نمى‏ شود بسیار خطرناک مى‏ باشد. وقتى انسان خبردار مى‏ گردد که کار از کار گذشته است. مرض‌هاى روانى اگر درد داشت باز جاى شکر بود: بالاخره انسان را به معالجه و درمان وا مى‏‌داشت؛ ولى چه توان کرد که این امراض خطرناک درد ندارد. مرض غرور و خودخواهى بی‌درد است. معاصى دیگر بدون ایجاد درد قلب و روح را فاسد مى‏‌سازد. این مرض‌ها نه تنها درد ندارد، بلکه ظاهر لذت‌بخشى نیز دارد: مجالس و محافلى که به غیبت مى‏‌گذرد خیلى گرم و شیرین است! حب نفس و حب دنیا که ریشه همه گناهان است. لذت‌بخش مى‏‌باشد. مستسقى از آب تلف مى‏‌شود، ولى تا آخرین نفس از آشامیدن آن لذت مى‏‌برد. و قهرا اگر انسان از مرضى لذت برد و درد هم نداشت، دنبال معالجه نخواهد رفت؛ و هر چه به او اعلام خطر کنند که این کشنده است، باور نخواهد کرد.
*
ماه «رمضان‌ها» می‌آید و می‌رود، و ماه‌ها یکی پس از دیگری می‌روند و عمرها هم می‌رود، آنچه که باقی می‌ماند آن صفحات اعمال شماست که در قلب شما ثبت است، و شاید نامه عمل هم همان باشد. قلب شما نسبت به دنیا چه بوده است؟ دنیا با قلب شما چه کرده است و شما توجه‌تان به دنیا چه اندازه بوده است؟ آن روزی که دستتان نمی‌رسید زاهد و عابد بودید، آن روزی که دست رسید خدای نخواسته عکس او بود؟ مراقبت در کار است.... داشتن مال، داشتن خانه، داشتن چیز، اینش مهم نیست. مهم این است که قلب انسان را، قلب انسان را این‌ها تسخیر کنند. اینکه مال‌اندوزی و ثروت‌اندوزی مذموم است برای این است که این مال اندوزی و ثروت اندوزی و امثال اینها و زرق و برق دنیا دل انسان را می‌کشاند به طرف غیرخدا و از آن ضیافت‌های خدا محروم می‌کند. بخواهید دعوت خدا را به ضیافت اجابت کنید و وارد بشوید در ضیافت الله بدون اینکه قلب‌های خودتان را از این دنیا منسلخ کنید امکان ندارد. اولیای خدا آن چیزی که پیششان مهم بود تهذیب نفس بود و دل کندن از غیرخدا و توجه به خدا. تمام مفاسدی که در عالم واقع می‌شود از این توجه به خود است در مقابل توجه به خدا. تمام کمالاتی که برای اولیای خدا و انبیای خدا حاصل شده است از این دل کندن از غیر و بستن به اوست؛ و علامات این مسائل در اعمال ماها ظاهر می‌شود.
*
اگر كسى قرآن كریم را با چهارده قرائت لما سوى الله حفظ باشد و بخواند، جزحجاب و دورى از حق تعالى چیزى عاید او نمى‏شود. اگر شما درس بخوانید، زحمت‏بكشید، ممكن است عالم شوید، ولى باید بدانید كه میان «عالم‏» و «مهذب‏» خیلى فاصله است. مرحوم شیخ (آیت الله حائری)، استاد ما، رضوان الله تعالى علیه، مى‏فرمود اینكه مى‏گویند: «ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشكل‏» صحیح نیست. باید گفت: «ملا شدن چه مشكل، آدم شدن محال است!» گمان نكنید اكنون كه مشغول تحصیل علوم شرعیه مى‏باشید و فقه كه اشرف علوم است مى‏آموزید، دیگر راحتید و به وظایف و تكالیف خود عمل كرده‏اید. اگر اخلاص و قصد قربت نباشد، این علوم هیچ فایده‏اى ندارد. اگر تحصیلات شما، العیاذبالله، براى خدا نباشد و براى هواهاى نفسانیه، كسب مقام و مسند، عنوان و شخصیت در این راه قدم گذاشته باشید، براى خود وزر و وبال اندوخته‏اید. این اصطلاحات اگر براى غیر خدا باشد، وزر و وبال است. این اصطلاحات هر چه زیادتر شود، اگر با تهذیب و تقوى همراه نباشد، به ضرر دنیا و آخرت جامعه مسلمین تمام مى‏شود. تنها دانستن این اصطلاحات اثرى ندارد. علم توحید هم اگر با صفاى نفس توام نباشد، وبال خواهد بود. چه بسا افرادى كه عالم به علم توحید بودند و طوایفى را منحرف كردند. چه بسا افرادى كه همین اطلاعات شما را به نحو بهترى دارا بودند، لیكن چون انحراف داشتند و اصلاح نشده بودند، وقتى وارد جامعه گردیدند، بسیارى را گمراه و منحرف ساختند. این اصطلاحات خشك اگر بدون تقوى و تهذیب نفس باشد، هر چه بیشتر در ذهن انباشته گردد، كبر و نخوت در دایره نفس بیشتر توسعه مى‏یابد.
حضرت روح الله رضوان الله تعالی علیه


چهارشنبه 12 تیر 1392

یک هشدار رسانه ای....

   نوشته شده توسط: احمد    

این چند سطر یک هشدار رسانه‌ای است برای دولتی که به خاطر نوع نگاهش، خیلی‌ها را به هوس انداخته است.
با وجودی که رئیس جمهور منتخب نشان داده که باهوش است و هوشمندانه اطرافش را رصد می‌کند اما جریان‌های رسانه‌ای نیز کارشان را خوب بلدند. این روزها هم به بهانه پایان دولت نهم و دهم و آغاز دولت یازدهم، چهره‌هایی آشنا در حوزه های مختلف با رسانه‌ها گفت وگو می‌کنند و گاه برای دولت آینده خط و نشان می‌کشند، گاه برایش ریل گذاری می‌کنند و گاه هم پیشنهاداتی مطرح می‌کنند.
در حوزه فرهنگ و هنر هم که اصولا مدیر کارآمد و دلسوز و فهیم زیاد نداریم، و مانند سایر حوزه‌ها - مدیری هم تربیت نکرده‌ایم - گفت وگوهای مذکور در چند شاخه قرار می‌گیرد:
1. برخی از همکاران رسانه‌ای که با آمار و ارقام تصویری از وضعیت گذشته و احتمالا شمایی از آینده فضای فرهنگی در بخش‌های مختلف و کلیدی همچون «کتاب، موسیقی، تئاتر، سینما و...» را برای منتخب ملت و یا مشاوران و اطرفیان او ترسیم می‌کنند؛ این گروه سودمندترین و کم‌خطرترین افراد مد نظر این یادداشت هستند.(اغلب چون نام و نشانی از آنها در گزارش‌ها و خبرها و نقدها نیست، شائبه «نوشتن برای پست گرفتن» این افراد خیلی پایین است.)
2. افراد بی غرض و دلسوزی که شغل و جایگاه اجتماعی خود را دارند و کارشان کارشناسی مسائل فرهنگی است. اظهاراتشان هم بر اساس دریافت های میدانی و دانش فردی و تجربیات کاری‌شان است. این گروه هم خطر زیادی ندارند مگر اینکه در ترسیم گذشته و آینده با دید حزبی(طرفدار یا مخالف) به اظهار نظر بپردازند و اصطلاحا صفر و صدی تحلیل و یا کارشناسی کنند.
3. این دسته از افراد که باید از خطر آنها بیم داشت و به رئیس جمهور منتخب و باهوش کشورمان نیز هشدار دارد، مدیران فرهنگی - هنری هستند که در دولت هفتم و هشتم حضور داشته‌اند؛ ...آنها حالا و با تابلوی «تغییر» و البته تعویض پرچم مدیریتی خودشان، در مسیر باد قرار گرفته‌اند. اصطلاحا بوی کباب شنیده‌اند! دلسوز تر از مادر شده‌اند و طوری سخن می گویند انگار در آن سال ها اصلا در ایران نبوده‌‌اند! چه برسد به اینکه چند سالی مدیر هم بوده‌اند و خودشان دستی بر آتش داشته‌اند. این اشخاص از هر طریقی (جمع آوری امضاء و سوء استفاده از چهره‌های پیشکسوت و مطرح و...) دورخیز بلندی برای پست‌های فرهنگی و هنری که دست بر قضا گزینه‌های زیادی برای پرشدنشان نیست، کرده‌اند.
*
خلاصه اینکه مشاوران رییس جمهور منتخب ملت بهتر است بیشتر مراقب جریان‌های رسانه‌ای این روزها باشند که خطر باز شدن در اتوبوس کابینه و پریدن روی رکاب، همواره در همه دولت‌ها وجود داشته! و در روزگار فعلی، برخی رسانه‌ها برای موجه و نا موجه جلوه دادن اشخاص، کم نمی‌گذارند! دولت تدبیر و امید می‌تواند برای نخستین بار در دام بازی رسانه‌ای «تحمیل مدیران به کابینه» نیفتد و فضا را با سعی و خطا پیش نبرد.
وضعیت امروز فرهنگ و هنر ما، بویژه در حوزه‌هایی مانند تئاتر و سینما که در دو سه سال اخیر شیب تندی را در سرمایه‌گذاری هدفمند و کشف استعداد و جذب مخاطب داشته، محصول عملکرد همین مدیرانی است که این روزها زیاد در رسانه‌ها دیده و شنیده می‌شوند، مدیرانی که گویا باور دارند می‌شود «گذشته» را پاک کرد!
همین اتفاق را باید در حوزه ورزش و جوانان نیز تطبیق داد؛ جایی که «جوانان» اصلا جایی ندارند و ورزش هم در «فوتبال» خلاصه می‌شود. حالا کشتی و وزنه برداری و والیبال هم تا حدودی مورد توجه است اما نه توجهی عمیق و با برنامه. همه دغدغه نسل ما این است که دولت جدید مراقب گلوگاه?های مورد علاقه و پرتراکم نسل جوان باشد؛ حوزه فرهنگ و هنر به واسطه ذات جذاب و پرکششی که دارد و مباحث مربوط به ورزش و جوانان که همیشه جزء اولویت?های اول نامزدها در قبل از هر انتخاباتی بوده و بعد از انتخابات تقریبا فراموش شده و یا در حد وام خوداشتغالی و خرید لوازم منزل و جهیزیه و ...مانده است!


جمعه 10 خرداد 1392

دوستت دارم...

   نوشته شده توسط: احمد    

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی‌ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می‌خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می‌دویدی تا حاضر شوی فکر می‌کردم چند دقیقه‌ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: «سلام»، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می‌خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می‌کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می‌کنی، شاید چون خجالت می‌کشیدی، سرت را به سوی من نچرخاندی! تو به خانه رفتی و به نظر می‌رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی‌دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می‌دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می‌گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی‌کنی و فقط از برنامه‌هایش لذت می‌بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می‌کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی! موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر هم نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟! هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی‌های روزمره بود، عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می‌توانی زندگی زیباتری را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده‌ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می‌کنی، حتی دلم می‌خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آن قدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه‌ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه‌ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم لبریز از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم سراغ مرا بگیری! آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می‌فهمم و سعی می‌کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
راستی هروقت به عبادت می‌نشینی گویی 100خدا داری در حالی که من فکر می‌کنم تنها تو یک بنده را دارم.
دوستت دارم و روزگار خوبی داشته باشی!


سه شنبه 27 فروردین 1392

خاک شدن صاحب موی سپید

   نوشته شده توسط: احمد    

آن روز مدام زانوهایم می لرزیدند و اشکهایم بی اختیار می چکیدند. جوی زلال اشک، روی گونه های خشک و خسته ام جاری می شدندو انگار بر غباری که چهره ام را پوشانده بود، نقش شفاف رود می کشیدند. قبرهای یک جور و یک شکل، کنار هم خوابیده و منتظر آدم های در راه بوندند. و کسی که موی سپیدش گواه خاطره ها بود، آرام و خاموش، یکی از قبرها را انتخاب کرده بود. می دانستم که تحمل دوری اش را نخواهم داشت. می دانستم که داغ تازه با همه زخم های پیشین، متفاوت است و یقین داشتم که خواهم شکست.

ماه بعد، هنوز زنده بودم. هنوز زنده بودم و چرخ زندگی بر مدار پیشین می رفت. فراموش کرده بودم.

هیچ چیز از یادم نرفته بود اما نمی توانستم همه چیز را به یاد آورم.

ذره های خاطرات، از خاطرم می رفتند و صاحب موی سپید به سوی خاک شدن می رفت.

حتی یادگارهای او نیز محو می شدند...و خاطره هایش...که یادبودش بودند.

می دانم که تو..ای مهربان بزرگوار، برایم فراموشی را آفریده ای تا بتوانم زندگی کنم و هر لحظه، یاد داغ عزیزی، مرا از خود بیخود نکند... اما ... مبادا روزی "تو" را فراموش کنم.


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4