و من چقدر بدون تو تنهایم عباس لیلا....
¤
از صبح انگار كسی خرخره مرا گرفته بود. نمی دانم چرا با خودم لج كرده بودم. كسی توی خانه نبود اما نمی خواستم گریه كنم. به تو نگفته ام؛ چند باری سرم را زدم به دیوار، بلكه سر درد بگیرم و یادم برود بغض لعنتی را، دل گرفته را، نبودن تو را و تنهایی خودم را...
سرم درد گرفت ولی توی دلم انگار كسی فریاد می زد از سر دلتنگی. زدم زیر گریه و آنقدر در آن تنهایی و سرما اشك ریختم كه دلم به حال خودم سوخت. بعد هم نتوانستم در خانه بمانم. به سفارش تو رفتم مسجد محل. زن ها داشتند برای جبهه آجیل بسته بندی می كردند. چه روحیه ای هم داشتند. راستی خواهر آقا رضا، آن دوستت كه پیش از رفتن از او خداحافظی كردی هم آنجا بود. زود رفت. می گفت حال برادرش این روزها خیلی خراب است. كاش تو هم حالت خراب بود. آنوقت من ازكنارت جم نمی خوردم... یك مشت آجیل برمی دارم، یاد سرفه های تو می افتم كه بعد از خوردن آجیل آمد سراغت. دستم بشكند كه تعارفت كردم و خیره شدم كه ببینم چطور می خوری دانه هایش را...تازه برگشته بودی. نخواستی دستم را رد كنی و بعد سرفه، سرفه، سرفه....چشم هایت می خندید به اضطراب من برای آرام كردن سرفه ها و دستهای خونی ات را از جلوی دهانت كنار نمی بردی تا من نبینم....
نگاهی به جمع می اندازم كه خیره شده اند به من و مشت پر آجیلم كه حالا خیس اشك شده...
نه! من آدم آجیل بسته بندی كردن نیستم. سریع بلند می شوم و بی خداحافظی از مسجد می زنم بیرون...
¤
عجب ضرب دستی داشت این دیوار! سرم خیلی درد گرفته. یاد سردرد های تو می افتم. راستی عباس جان، من هم سرم را همان جایی زدم كه تو سرت را می زدی...یادت هست یكبار آنقدر سرت را محكم كوبیدی كه رد خونریزی روی دیوار ماند. بعد از اینكه آرام شدی خواستی رد خون را پاك كنی اما من نگذاشتم. قسمت دادم كه بی خیال پاك كردنش بشوی. نمی دانی چقدر از روزهای نبودنت آن عكس بین الحرمین را از روی رد خونت برداشته ام و آن قسمت از دیوار را بوئیده ام و بوسیده ام...بوی بهشت می دهد...بوی تو را می دهد؛ عباس من...
¤
برمی گردم خانه. تمام وجودم از سرما می لرزد. امروز برای جبهه كاری نكرده ام. دلم قرار ندارد. حیاط را نگاه می كنم. چشمم می افتد به بشكه نفت...هر چه نفت مانده در نصف یك گالن سه لیتری جای می دهم و می روم به سمت در پشتی مسجد، پایگاه جمع آوری كمك های مردمی، رویم نمی شود دست كسی بدهم گالن نیمه پر را. محكم رو می گیرم و سریع گالن را می گذارم لا به لای وسایل دیگر و برمی گردم...
¤
نزدیك غروب است. هوا سرد است و من برای هزارمین بار شاید، هوای با تو بودن زده است به پیكره احساسم. دارم از سرما كه نه از بغض می تركم. زانوهایم را گرفته ام توی بغلم و مثل مرده ها چشم دوخته ام به حیاط پر برفمان از پشت شیشه پنجره....
فردا پنج شنبه است. چند صدمین دیدار من و تو در گلزار شهدای بهشت زهرا «سلام الله علیها»، قطعه...هر روز كه از خواب بیدار می شوم كارم این شده كه مرور كنم ثانیه به ثانیه از روزهای با تو بودن را...عجیب است عباس جان این خاك سردی ندارد و این شعله در قلب من آرام نمی گیرد. انگار رفتنت تازه اتفاق افتاده و من مثل همان روزهای اول بی قرارم و فقط دلتنگی ام بیشتر از دیروز است...
¤
رد خونت روی دیوار هنوز پس از این همه سال پر رنگ است. و من هنوز نجوا می كنم با این رد خون...و چقدر این خون تازه است و چقدر تو انگار حضور داری كنار این رد خون...نه فكر كنی ناشكری می كنم یا صبور نیستم. نه عباس جان. اینجا كه كسی نیست گاهی شكایت می كنم پیش خدا و می گویم نمی شد عباس كمی بیشتر پیش من می ماند؟ جای كسی را تنگ كره بود مگر؟ به قول تو لیلایم دیگر...مجنون می شوم گاهی و صدایم كه به جایی نمی رسد در گاه خدا را می كوبم كه اتفاقا چقدر هم حوصله دارد خدا... خودمانیم نمی شد این قدر مرا زود تنها نگذاری؟ بدون تو احساس پوچی گاهی همه وجوم را می گیرد. با خودم فكر می كنم چه پوست كلفت شده ای لیلا...بدون عباس نفس می كشی؟ بدون عباس راه می روی؟... عباس، لیلای دل نازك تو این روزها خیلی پوست كلفتشده...فكرش را بكن من در شهری زندگی می كنم كه...نه عباس! اگر می بینی كه خودت ببین، من دوست ندارم با تو از بدی زمانه بگویم. من فقط برای تو از خودم می گویم و عشقی كه دوست داشتم بودی در كنارم و می دیدی چگونه نثارت می كنم. من برای تو می خواهم فقط جنون لیلا را بدون عباس روایت كنم و این چه عاشقانه ای خواهد شد! عاشقانه بدون معشوق...و چه تلخ است طعم فاصله هایی كه هیچ كس از عمقش باخبر نخواهد شد...
و من چقدر بدون تو تنهایم عباس لیلا...
***********
راستی مطلب بعدی کمی مربوط به انتخابات خواهد بود!!!
بچه حزب اللهی ها...
|
در را كه بستم، نگاهم به نامه تهدیدی كه با ماژیك قرمز از بالا تا پایین در نوشته شده بود گره خورد. |
|
بچه ها آرام

با یک عرق گیر سرخ به سرخی رنگ خونت، به سرخی گلبرگ سرخ لاله ها، در کوچه های شهر ما، کنجی دنج گرفتی خوابیدی؟
راستش را بگو، چند شب نخوابیدی که اینچنین خواب چشمانت را گرفته؟ خمینی اگر هم بیاید می آید به خواب تو! بسیجی ها دم پر تو نشسته اند تا مگر امام را در بیداری ببینند. خوب بخواب، بگذار یک دل سیر نگاهت کنند،در بیداری که تو یک جا بند نمیشوی...
کل فتح خرمشهر را بیدار بودی. این چشمان به خون بسته هم بگذار کمی آرام بگیرد....
با اینکه پایت مجروح بود،عصای دست رزمندگان بودی در جاده اهواز ....
از جنگ ما تو را بگیرند، تمام تقدسش را از دست میدهد...
از بسیجی تو را بگیرند بی جگر میشود، تناسب شجاعتش با غیرت توست. معیار بسیجی بودن هر کسی، غیرت بی مثال توست...
بسیجی واقعی تو هستی، نام تو ورد زبان هر کس نیست فقط ورد زبان ماست، بعضی این لیاقت را ندارند، حتی نام تو قافیه شعرشان را به هم میزند...
بسیجی واقعی، حضرت فرمانده است .همت با آن همه عظمت، عاشق تو بود. تو فرمانده اش بودی، حساب میبرد از تو.همت و باکری شاگردان تو بودند...
اگر کلید فتح خرمشهر دست حسن باقری بود، آنکه قفل غم وغصه مغز متفکر بهشتی جبهه ها را باز میکرد، کلید شهامت تو بود...
تو فقط حاج احمد تندروترین بچه بسیجی ها هستی. هرکسی بی وضو دم پر نامت پرید، یک گلوله حرامش میکنیم...
شیطان هم از تو میترسد...
شیطان با هیچ وسوسه ای نتوانست سد راهت شود...
تو را نه با وسوسه ترس، نه با بهانه تقوا، نه با نمایش چرب و شیرین دنیا و نه با قرائت های خنده دار از ولایت پذیری نتوانست رام خود کند...
مثل سگ، بنی صدر خائن از تو میترسید....
بنی صدر فرمانده کل قوا بود و رئیس جمهور منتخب مردم و چو انداخته بودند امام هم به او رای داده اما تو گفنی که هلیکوپتر این نامرد اگر در آسمان پاوه در بام مریوان آفتابی شود، میزنمش...
گمانم ام البنین باشد مادرت، دم غیرتت گرم، گمانم تو اگر در کربلا بودی تعداد برادران عباس یکی دیگر اضافه میشد...
خوب بخواب، اما زود بیدار شو، روز واقعه، بسیجی واقعی میخواهد...
شنیده ام سالهاست که اسرائیل را به گروگان گرفته ای؟ شیر به تو میگویند و سید حسن نصرالله افتخار میکند که در شجاعت، شاگرد کوچک تو بوده است...
حسین بهزاد هر وقت نامی از تو میبرد، انگار دارد یکی از صحابی حسین را وصف میکند...
تو وجه تسمیه غیرتی در این آخرین روزهای زمین...
تمام زندگی ات تعزیه عباس بود...
هیچ شمری نتوانست از تو جواب سلام بگیرد و امان نامه ها، جملگی در حسرت پاسخ تو ماندند...
شبی که منجر به فتح خرمشهر شد، در قمقمه ات هنوز چند قطره آبی باقی بود و تو به یاد علقمه، آن چند قطره را دادی به بسیجی 16 ساله، عبدالحمید رحیمی، و آب را مثل عباس تشنه معرفت خود کردی، قمقمه تو انشعابی بود از علقمه عباس...
اسمت هم به آدم روحیه میدهد...
خمینی می خواهد به خوابت بیاید و این بسیجی ها زل زده اند به چشمان تو و نگاه از فرمانده خود برنمیگیرند...
- با آن همه هیبت چه بی تکلف گرفته خوابیده..؟.
- چند شبانه روز است نخوابیده...
- آرام صحبت کن...
- چه عرق گیر قشنگی...
- با حاج احمد، ما را هیچ غمی نیست...
- میترسم روزی شهید شود و ما را یتیم کند...
- او نباشد سر از بدن ما با پنبه وسوسه میبرند، شیاطین مقدس...
- چند روز پیش میگفت:من به دست شقی ترین انسان های این روزگار، به دست صهیونیست ها شهید میشوم...
- زبانت را گاز بگیر...
- میترسم..
- برادر احمد تا صهیونیزم را از صحنه گیتی محو نکند به شهادت نمیرسد...
- به دلم افتاده او در رکاب امام زمان به شهادت میرسد...
- آرام تر! بلند میشودها!
- دیروز در دوکوهه، حواست بود؟
- نه
- خواست حساب دست من و تو بیاید، همت و دستواره و شهبازی را خواباند در زمین صبحگاه و گرفتشان به سینه خیز، خودش هم افتاد به سینه خیز...
- اگر روزی تو رادعوا کند، چی؟
- هیچی! پز میدهم، برادر احمد، مرا دعوا کرده...
- راستی، هر کسی را دعوا نمیکند، احمد. بودی در ساختمان گردان مقداد یک سیلی توی گوشم خواباند؟
- نه، چطور؟
- داشتم لباس بچه ها را میشستم و آب همینطور داشت میرفت، یک بار تذکر داد که ببند آب را، بدون اسراف هم میشود کار خیر کرد، اما چند دقیقه بعد که آمد، یک سیلی خواباند توی گوشم...
- بعد؟
-گریه ام گرفت...
- بعد؟
- او هم زد زیر گریه...
- بعد؟
- دو تایی با هم اشک ریختیم و مرا در آغوش گرفت و حلالیت طلبید و گفت: پدر صلواتی میدانی چند شهید ما داده ایم که لب تشنه به شهادت رسیده اند؟
- خوش به حالت، به من که تا به حال سیلی نزده، سیلی میزندها اما هیچکس اندازه او به فکر ما نیست، اینقدر به خاطر دفاع از ما فحش شنیده، شایعه کرده اند، برادر احمد منافق است!
*****
بچه ها آرام، حاج احمد بیدار میشود ها، چند شبانه روز است نخوابیده...
از دیوار صدا در بیاید از شما صدا در نیاید، بیدار شد با من طرفید، گفته باشم ها...
کجا میرید؟ کربلاء
"فشار دشمن زیاد بود و همین باعث افت روحیه نیروها میشد.
باید برای تقویت روحیههای بچهها کاری انجام میشد. ناگاه او از راه رسید. با
همان پاترول فکسنی و بلندگویی که بر بام آن قرار گرفته بود. حاجبخشی میآید با
سربندی بر سر و گلابپاش بزرگی بر دوش و عطر و بسته شکلاتی در دست. هنوز از راه
نرسیده شعار داد «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچهها بیرون میآمد
و در پاسخ او فریاد میزدند «دشمن!». ـ کی بریده؟ ـ آمریکا ـ کجا میرید؟
با این شعار، لبخند بر لبان خشکیده بچهها مینشیند و همگی، با یک صدا فریاد میزدند؛
-کربلا، - منم ببرید، - جا نداریم!"
از همون اول
بهت میگفتم، عباس جون، پسرم، جیب منو نزن، خوب نیست، خدا میسوزونتت، ولی تو انگار
نه انگار، آدم بشو نبودی، دم به ساعت یکی از اون بسته ها رو کش میرفتی.....
اون نادر هم مثل تو بود، هر وقت تو اون ماشین ،
میشست منو خالی میکرد و بهش میگفتم آقا نادر، این کار خوبی نیست، خیر سرت مرد
خونواده ای، من دخترمو به تو سپردم لا اقل بگو چند تا از اون شکلاتا از تو داشبورد بلند کردی، نگی میسوزیا؟
نمیگفت که نمیگفت....
دو تا تونم
حقتونه! اینقدر این بابای پیرتون رو اذیت کردید که اون بلا سرتون اومد......
راستی عباس
اون باغ گیلاس یادته؟ که هر دفعه میدیدمت بالای درخت بودی و تا با چوب دنبالت
میکردم، فراری میشدی؟ برای رزمنده ها جعبه جعبه ازش برمیداشتم میبردم، انگار کم
نمیشد. خیلی هم خوشمزه بود، میوه هاش بعد از جنگ نمیدونم چی شد، یکدفعه باغ هم
شروع کرد به خشک شدن...خیلی بهش رسیدم اما دیگه باغ نشد که نشد....
تو دلم اینقدر
به شما بد و بیراه میگفتم که اینا برا باغ منم نقشه کشیده بودن، همه چیزمو بردن بی معرفتا....
آخرش هم کار خودتون رو کردید، منو جا گذاشتید که
هیچ ، همه دار و ندارم هم بلند کردید....
از همون موقع که به بچه ها یاد دادید که بین خودشون جایی برا من باز نکنن و همش بگن "جا
نداریم"، تو حسرت اینکه یه بار با دستای خودم حال شما دو تا رو بگیرم مونده
بودم و دنبال یه راهی میگشتم که حسابتون رو برسم.....
خب با اینکه
از دستم در رفتید ولی گراتون رو دارم.....
بعضی وقتا
اینورا هم رویت میشید مثل همین چند وقت پیش، سال ۸۸
همون روزا بعد
اینکه از بیمارستان مرخص شدم به این
خواهرت میگفتم: آقا به کمک نیاز داره و تنهاست، بسیجی ها باید وارد شوند...
خودم دیدم که
با همون رفقای جیب زنت اومده بودی وسط خیابون،با همون لباسای خاکی، اون نادر فلان
فلان شده هم پیشت بود، من موندم این همت و شهبازی و متوسلیان و... پیش شماچیکار
میکردن؟ اونا که بچه های خوبی بودن....
تا اومدم به
خودم بیام رفته بودید،همتون.....
ولی خوب آمارتون رو داشتم، میدونستم کجا باید
گیرتون بندازم، همونجایی که همیشه میگفتید میخاید برید: کربلاء.....
حالا که
پیداتون کردم،وقتشه حسابمون رو تسویه کنیم.....
یا میرید به ازای هر دونه گیلاس و شکلاتی که
بلند کردید، پیش ارباب شفاعت منو میکنید یا اینکه از رضایت پدر، خبری نیست که
نیست، بی خودم گریه و زاری نکنید که حالشو ندارم.....
شادی روح حاج
ذبیح الله بخشی صلوات
آن روز كه بابا رفت...
نشسته ام
روبروی مادرم، مادری كه سن و سالی ندارد اما صورتش پیر است، دستهایش هم...
ضخامت عینكش به اندازه ته استكان چای است. همان استكان های لنگه به لنگه كه من
رویم نمیشود جلوی مشتری های مامان بیاورم.
نشسته ام روبروی مادر و یاد روزهای كودكی می كنم. یادش به خیر... دستم را می گرفتم
به لبه پارچه ای كه از زیر سوزن چرخ خیاطی رد می شد و به خیالم كمك مادر بودم. فكر
می كردم اگر این سر پارچه را نگیرم پارچه رد نمی شود از زیر سوزن چرخ...
مادر لباس می دوزد و گاهی زمزمه می كند...«تن آدمی شریف است به جان آدمیت /نه همین
لباس زیباست نشان آدمیت...»
آن روزها گاهی دور از چشم مادر آن لباس های زیبا را می پوشیدم و شاید ساعت ها به
این فكر می كردم كه براستی تن آدمی شرافتش به این لباس نیست؟ كه اگر نیست چرا سارا
دختر اشرف خانم ،وقتی این لباس ها را كه تازه! مادر من آنها را دوخته است می پوشد و
جلوی من ژست آدمیت می گیرد...
حالا كه فكر می كنم می بینم چقدر دغدغه های كودكی پیش پا افتاده بود در مقابل
تنهایی امروز دستهای چروك مادر و عقده های تمام نشدنی من...
روبروی مادر می نشینم و یاد می كنم روزی كه پدر می رفت كه دیگر برنگردد ...یاد
كاسه آبی كه پدر نوشاند به من و من همه اش را سر كشیدم از سر تشنگی، از سر عطش،
عطش شاید... امروز می فهمم عطش بی پدری...
كاسه را به مادر داد و مادر...از آن لحظه او فقط چشم های بارانی اش را یادم هست...
و این آخرین بده بستان من و بابا و مامان بود...آخرین ثانیه های با هم بودن...
یادم هست وقتی بابا نیامد، به مادر می گفتم تقصیر من است؛ شاید اگر من همه آب را
نمی خوردم، اگر پشت سر بابا آب می ریختم، او بر می گشت. مادر اما چشمه زلال محبت
بود و با نگاه باز بارانی اش مرا تسلا می داد...
یادم هست روزی كه پدر را توی آن تابوت سه رنگ شده با پرچم، آوردند توی حیاط مسجد
من مات و مبهوت بودم و وقتی صورت بابا را دیدم دستم را گرفتم جلوی دهانم و چند
قدمی عقب عقب رفتم، نگاه دوستان بابا به من بود و نگاه مادر هم...پدر اما سوی
نگاهش رو به آسمان بود... باورم نبود كه بابا جلوی این همه آدم از توی آن تابوت
بیرون نیاید...توی عالم بچگی فكر می كردم اگر به پایش بیفتم و زار بزنم بابا حتما
دلش نمی آید تنها دخترش جلوی این همه آدم اشك بریزد و بلند می شود و می گوید همه
اینها یك بازی كودكانه بود دختركم!
مثل آن روزها كه مرا بر دوش می گرفت و دور حیاط می چرخاند و هر چه می گفتم بابایی
بسه خسته شدم اصرار می كرد كه با زبان اسب ها با او حرف بزنم و وقتی نمی توانستم
بازی تمام می شد؛ به همین سادگی...
آن روز آنقدر پای تابوتش ضجه زدم، آنقدر با او حرف زدم، آنقدر دست هایش را بوسیدم
كه از هوش رفتم...
باورتان می شود هنوز هم گاهی فكر می كنم اگر آن روز بیشتر به بابا التماس می كردم
بلند می شد! تو می گویی نمی شد؟
صدای چرخ خیاطی و حركت آرام دستان مادر، دوباره مرا به اتاق كوچك خانه باز گرداند،
اتاقی كه پدر از بالای طاقچه همیشه دارد به ما نگاه می كند...
تقدیم به حماسه سازان " نه دی" که درخت به خون آبیاری شده " بیداری اسلامی" را بارور کردند...
دستش را محكم
گرفته بود به جعبه تا باز رها نشود و بساطش ولو شود كف اتوبوس. دفعه قبل كه از روی
یك دست انداز رد شدند، اتوبوس تكان شدیدی خورد، همه چیزش پاشید روی زمین و با هزار
زور و زحمت وسایلش را از زیر صندلی ها بیرون كشید، یكی،دو تاشان هم گم شد؛ كلی هم به جان شهرداری نق زد كه این چه وضع خیابان است؛ پر از
چاله، چوله. اما اینبار حواسش جمع بود، یك دستش به میله بود و با دست دیگر سفت
وسایلش را چسبیده بود. چاله چوله های راه را هم حفظ شده بود البته اگر كسی هوس
نكند دوباره دستی به این آسفالت نیمه جان خیابان بكشد و به بهانه سیم كشی یا لوله
كشی زمین را شخم بزند.
در و پیكر جعبه اش را هم درست كرده بود تا دیگر با هر تكانی یا ضربه ای دهان باز
نكند و دردسر ساز شود كه دیگر حال و حوصله گم شدن چیزی را نداشت.
دیروز كه به محل كارش رفت دید شروع كرده اند به رنگ آمیزی دیوار، همه چیز به هم
ریخته بود و دیگر فضایی برای كار كردن نبود. جای دیگری هم نمی توانست كار كند،
برای همین دست از پا دراز تر برگشته بود خانه و در جواب مادرش سری تكان داد و فقط
گفت كار تعطیل است. امروز قرار گذاشته بود یك سری به آنجا بزند تا ببیند اوضاع
چطور است، كارشان تمام شده یا نه! دیروز كه از نقاش پرسیده بود كی تمام می شود قول
امروز صبح را به او داده بود اما چشمش آب نمی خورد كه این كار حداقل دو روزی نانش
را آجر كند. صدای ترمز اتوبوس را كه شنید پایش را به زمین فشار داد و با دستانش
محكم میله و جعبه را چسبید، به خیر گذشت و اتفاقی نیافتاد، نفس راحتی كشید كه
ایستگاه بعد باید پیاده شود و از شر این اتوبوس و تكان های آن هم خلاص می شود.
به ایستگاه كه رسید پیاده شد و به طرف حسینیه حركت كرد. هنوز نرسیده بود كه از دور
دید نردبان و سطل رنگشان را جمع كرده اند و كنار در گذاشته اند، خیالش راحت شد و
در دلش هم دعایی به جان اوستا نقاش كرد كه اینقدر خوش قول بوده. جلوتر كه رفت هنوز
بوی رنگ و تینر بینی اش را قلقلك می داد اما باز به بی كاری می ارزید. ایستاد و
كمی به دیوار كه حالا خوش آب و رنگ تر شده بود نگاه كرد، جمله ای هم روی آن نوشته
شده بود، آن را خواند و بعد لبخند بر لبانش نشست. سر حال تر از همیشه پای دیوار،
درست زیر آن جمله نشست و جعبه اش را روی زمین گذاشت، قوطی های واكس را روی آن چید
و فرچه ها را هم كنارش گذاشت. با خودش عهد كرد همیشه، همین جا، زیر همین جمله،
بساطش را پهن كند:
“وَ
نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ
أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِین”
نیمكتی برای تو...
همیشه
روی همین نیمكت می نشستند و خیره می شدند به دیوار روبه رو. ما تازه به این محل
آمده بودیم و دیوار روبرویشان از پنجره اتاق من دید نداشت . با خودم فكر می كردم
حتما باید چیز جالبی برای تماشا كردن باشد كه این پیرمرد و پیرزن را با این سن و
سال می كشاند روی این نیمكت چوبی زهوار در رفته !
گرما و سرما هم نداشت، روز تعطیل و غیر تعطیل هم نمی شناختند. آمارشان را داشتم،
آفتاب كه طلوع می كرد روی نیمكت بودند و تا غروب خورشید فقط نیم ساعتی غیبشان می
زد .
گاهی كه فضولی ام گل می كرد، با خودم می گفتم امروز كه برمی گردم خانه یك سر می
روم كوچه پشتی تا ببینم این دو نفر به چه چیز خیره می شوند و هر روز خستگی راه
منصرفم می كرد .
صبح جمعه ای بود به گمانم، یك صبح سرد و برفی اواخر بهمن ماه. از پنجره بیرون را
تماشا می كردم.نیمكت اما هنوز خالی بود. چند دقیقه ای گذشت، پیرمرد با قاب عكسی در
دست لنگان لنگان، خسته تر از هر روز، از میان برف ها خودش را به نیمكت رساند. خیلی
درمانده به نظر می رسید. شروع كرد به ناله كردن، به حرف زدن، انگار داشت با دیوار
درد و دل می كرد. عكس را گرفت روبه روی دیوار. عكس پیرزن بود. داشت حرف می زد كه
به سرفه افتاد، روی زمین زانو زد...
دلم به حالش سوخت، نفهمیدم چطور، ولی خودم را به كوچه پشتی رساندم و نیمكت و
پیرمرد داغدار ...
هنوز داشت درد و دل می كرد؛ مادرت هم آمد پیش تو، پیش تنها پسرش، خوش به حالتان
پسرم. مرا هم ببرید. نمی دانی عباس جان از وقتی عكست را روی این دیوار كشیدند شب و
روز نداشت، خودت كه شاهد بودی صبح به صبح می آمد اینجا، خدا هم شاهد است كه طلوع و
غروب خورشید را در چشمان نقاشی شده تو بر دیوار می دید. نه پسرم، از رفتن مادرت
خیلی هم ناراحت نیستم، راحت شد پیرزن، زندگی بی تو برایش مثل زندان شده بود، هیچ
وقت باورش نشد كه بی پسر شده...
تقدیم به جانباز شهید...
رندانه آخر ربودی جامی زخمخانه دل
خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل
دیدم که در نهانت بزمی پر آب داری
معبود را چو دیدی در کنج خانه دل
روزی که از صدایت رفتن شنیده میشد
جامی زخون برآمد از دردهای این دل
مستانه چون پر کشیدی بر کوی پاکبازان
زخمی دگر نشاندی بر زخمهای این دل
پیر مرادمان را دوری تو را نیامد
وصلش به جان خریدی با ناله های بر دل
رفتی به جان رسیدی راهی نشانمان ده
نقطه انحراف:این منم...
((یادتان هست که آن روزها چطور همه دل در گرو هدفی مقدس داشتند، کسی از خود یادش نبود،کسی به فکر مال اندوزی نبود، کسی به فکر زیاد کردن ثروت نبود، کسی به فکر شغل و مقام نبود،کسی به فکر جلو افتادن از دیگران نبود، هر کسی احساس میکرد تکلیف شرعی و اسلامی و انقلابیش چیست، آن را انجام میداد....))۱
الان ما در کوچکترین مسائل گیر کرده ایم و جالب اینکه آنها را بزرگترین میپنداریم...
آری، باز دلم هوایت را کرده سردار... و دوباره دیدن این مدعیان به ظاهر بصیر دلم را میفشارد...
آری، تو به فکر هیچکدام از اینها نبودی و به فکر همه چیز بودی، فکر امام...
آری احمد، دوباره هوس صحبت با تو را دارم...
دوباره میخواهم یاد کنم از آن لحظه ای که عصایت را پرت کردی به گوشه ای با آن غضب عباسیت و زمزمه ای به لب داشتی و خود را ملامت میکردی که امام برای شفایم دعا کرده، دیگر نیاز به این عصا چیست...
امام به تو گفته بود :(( احمد، میگویند تو منافقی، توجه نکن به اینها و با قدرت ادامه بده...))و دعایی کرد برای بهبودی پایت که جراحتش، یادگار بیت المقدس بود...
و چه غضبی داشته ای سردار...غضب تو مصداق بارز در هم تنیده شدن عقلانیت، معنویت و عدالت بود. آن عدالتی که هرگز از عقلانیت و معنویت جدا نشد. اصلن عدالتی که از عقلانیت و معنویت جدا شود، عدالت نیست. (( عقلانیت به خاطر این است که اگر عقل و خرد در تشخیص مصادیق عدالت به کار گرفته نشود، انسان به گمراهی و اشتباه دچار میشود، خیال می کند چیزهایی عدالت است در حالی که نیست و چیزهایی را هم که عدالت است، گاهی اوقات نمیبیند...))۲
تو به خاطر همین عدالت و عقلانیت هرگز دچار فتنه نشدی و در تشخیص دو راهی ها اشتباه نکردی ... و این اشتباه(( از آن اشتباهی نیست که ما در تاریخ زندگی خود دنبالش بگردیم، نقطه آن را حدس بزنیم و در آنجا مواضب باشیم.نه، ممکن است در هر لحظه برای ما پیش بیاید.همین حالا که من حرف میزنم، در وسط حرف زدن، این دو راهی وجود دارد. شما که دارید میشنوید در اثنای شنیدن، این دو راهی وجود دارد...))۳
وچه سخت است تشخیص این اشتباه ها و دو راهی ها...
و چگونه به این تشخیص رسیده بودی...
و شاید علتش در اینجا باشد که تو خودی بودی که در کل حل شده بود... و در آن مقطع حساس به جایی رسیدی که خودی در میان نبود و همه اش خدا و عقلانیت و معنویت و عدالت بود....
((آن جایی که باز انقلاب جان گرفته، نفس کشیده و بالا آمده همین مقطع حساس است که ناگهان جمع کثیر و قابل توجهی، گاهی هم همه مردم، دیگر از (خود) فراموش کردند و به میدان ( کل) و میدان انقلاب و کشور و اسلام آمدند...))۴
و به میدان انقلاب رفتن ما کجا و به میدان انقلاب رفتن تو کجا...
ما به همین میدان انقلاب خودمان میرفتیم و باد در غبغب که گویا انقلاب بدهکار ماست. زمان فتنه را میگویم ...
یادت می آید تو خط مقدم انقلاب را کجا تصور میکردی؟ در انتهای افق .و حالا می آمدی و میدیدی... ما با این همه ادعا خط مقدم خود را آورده بودیم عقب، خیلی هم آورده بودیم عقب و همین میدان انقلاب خط مقدم ما بود وهنوز هم فکرمیکنیم منظور از در میدان انقلاب بودن در میدان (( انقلاب )) بودن است و کار به جایی رسیده بود که صدای دشمن مستقیما به گوش آقایمان میرسید و برایمان خیالی نبود...
وشاید باز هم اتفاق بیفتد و باز هم خیالی نیست...
تازه در این حین خود را همپای تو میدانستیم و آرزوی شهادت هم داشتیم...
ما برای جمع کردن یک مشت فریب خورده به میدان انقلاب میرفتیم و هنوز برای (( خود )) بود که میرفتیم...
آری احمد، تو هیچ وقت راه را گم نکردی ، چون خودی در میان نداشتی و حالا طنین فریاد غضبت شاید ما را به خود آورد ...
بگو احمد برایمان بگو، که چه شد از خود به خدا رسیدی، بگو برایمان که چگونه راه زینب س را ادامه دادی...
بگو برایمان ...
کمکمان کن که از این همه کوته نگری برهیم و بزرگتر فکر کنیم...
بگو برایمان که چگونه از این همه فتنه برهیم...
به ما استقامت را بیاموز ...
راه بصیرت داشتن را نشانمان بده...
صدایت را به گوشمان برسان:
((مواظب باش راه را گم و اشتباه نکنی، این گم کردن راه، حرف کلی و مبهمی است، هر کس که که گوید راه این است.ممکن است دو رفیق یا دو برادر، سلیقه ها و دیدگاه ها و مبانی مختلفی داشته باشند و در زمینه های سیاسی یا اقتصادی، از دو نوع فکر برخوردار باشند و هر کدام بگوید که راه من، راه درستی است. آیا معنای استقامت در راه این است؟نه، طبعا این اختلافات سلایق وجود دارد.
برادران! دارای هر سلیقه و هر جناح و هر فکر و – به قول معروف – هر خطی که هستید، بدانید که یکجا نقطه انشعاب است، مواظب آنجا باشید. آنجا عبارت از آن نقطه و لحظه ایست که احساس میکنید به جای خدا، (خود) وارد میدان میشود. نقطه (( انحراف)) اینجاست.(( اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک)). این نفس و این من، از همه دشمنان، دشمنتر است، چیزی است که برای ارضای آن، گاهی ممکن است خدای ناکرده ما حاضر بشویم که شریفترین و عزیزترین ارزشها را هم از یاد ببریم.اینجا نقطه (( انحراف)) است و هر لحظه هم در انتظار ماست، باید مواظب این بود...
...لحظه خودشگفتی (( این منم )) همان لحظه ایست که از این جاده مستقیم مبارک خوش عاقبت، به یک جاده پررنج و گمراه کننده میلغزی. این، نقطه (( انحراف )) است، باید به این توجه کرد...))۵
۱- خطبه های نماز جمعه تهران۶۹/۱۱/۱۹
۲- بیانات در دیدار رییس جمهور و هیئت وزیران۸۴/۶/۸
۳- بیانات در دیدار با مسئولان و کارگذاران نظام جمهوری اسلامی ایران۶۹/۹/۱۴
۴- بیانات در دیدار اعضای شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی و مسئولان ستاد برگزاری دهه فجر۶۹/۱۰/۱۱
۵- بیانات در دیدار با مسئولان و کارگذاران نظام جمهوری اسلامی ایران۶۹/۹/۱۴
تبلیغات
